عبرانیان، باب هفت - 1
- Hebrews, Chapter Seven – 1
- ویلیام ماریون برانهام
- 15 سپتامبر 1957– جفرسونویل، ایندیانا
- 57-0915E
- ویرایش اول فارسی
1. شب و شنیدن سرود خواندن جویس، آیا میدانید که این خود یک معجزه است؟ آن دختر کوچک، چطور میتواند به همهی اینها فکر کند؟ و هر شب یک سرود جدید برای ما دارد. چطور میتواند به همهی اینها فکر کند؟ واقعاً یک ذهن نابغه است. خداوند آن کودک را برکت دهد.
2. حالا، فردا، ساعت دو و نیم، در خانه تدفین در چارلزتاون، در ایندیانا. خواهر عزیز و مرحوممان، خواهر کالوین، احترام آخر را به او میگذاریم، در خانهی تدفین و در قبر، فردا بعدازظهر. کسی که زمانی مثل شما، مثل امشب زندگی میکرد و اکنون از پرده رفته است، جایی که شما هم روزی خواهید رفت. و همهی کسانی که میخواهند در مراسم حضور یابند، خوش آمدید. قطعاً این کمک بزرگی برای خانواده کالوین خواهد بود، که بدانند معبد اینجا، جایی که آنها مدتهاست برای عبادت رفتهاند، همچنان برقرار است. خوشحال خواهیم شد اگر شما بیایید. و فکر میکنم برادر عزیزمان، برادر مککینی، کسی که واعظ مراسم خاکسپاری برادرم بود، سالها پیش، مسئول قسمت اصلی مراسم خواهد بود و از من خواسته شده تا در خدمات تدفین به او کمک کنم.
3. حالا، امشب کمی دیر رسیدم. کارهای زیادی دارم و نمیدانم از کجا شروع کنم. تماسهای زیادی دارم، تصادفات و حوادث، مردم تماس میگیرند، میآیند. تا اینکه کمی پیش از لوئیزویل، چند دقیقه پیش، برای برگشت سریع به اینجا، آمدم و چند تماس ضروری که باید امشب گرفته شوند، هنوز ناتمام هستند. حالا برای ما دعا کنید که در مسیر باشیم.
4. و امروز صبح، من اصلاً به متن خود نرسیدم، به فصل هفتم کتاب عبرانیان. و درحالیکه درحال برگشت به آن هستیم، امشب میخواهم اعلام کنم دربارهی جلسه برادر گراهام اسنلینگ، در چادر اینجا در انتهای خیابان بریگام. اگر خدا بخواهد، میخواهم چهارشنبه شب برگردم. و در آنجا یک شب خاص خواهیم داشت که گروهی از ما خواهیم رفت تا از برادر گراهام در جلسه دیدن کنیم. او میگوید: “جماعت خوبی دارند.” و از آمدن ما قدردانی خواهد کرد. برادر گراهام اسنلینگ، اگر شما در جلسه حضور دارید یا بخواهید حضور یابید، چادر در انتهای خیابان بریگام است، هرکسی میتواند به شما بگوید کجاست. درست در انتهای زمینهای بازی، چادر، آنجا برپاست. او از همکاری شما سپاسگزار است. زیرا ما بعنوان یک معبد، همکاری خود را با او بطور کامل تعهد کردهایم، پس درحال تلاش برای کمک هستیم.
5. حالا، بهزودی به جایی میرسیم، به امید خدا، به فصل یازدهم کتاب عبرانیان، در چند شب آینده، اگر خدا بخواهد، و فکر میکنم در آنجا زمان خوبی خواهیم داشت.
6. اوه، خداوند ما را امروز صبح به شکلی شگرف برکت داد، چگونه روح خود را بر ما ریخت! و حالا امشب، انتظار داریم که دوباره این کار را انجام دهد؛ و سپس چهارشنبه شب و شبهای بعد. و شبهایی که من غایب باشم، برادر نویل اینجا خواهد بود تا آن را ادامه دهد، اگر من نباشم.
7. هرگز نمیدانم چهکار خواهم کرد، ممکن است این ساعت اینجا باشم، و ساعت دیگر باید به کالیفرنیا بروم. ببینید، شما نمیدانید خداوند کجا شما را خواهد فرستاد. به همین دلیل است که برای من سخت است که برنامههای سفری بنویسم و بگویم که چهکار خواهیم کرد. ممکن است من برای انجام یک کار خاص شروع کنم، اما خداوند من را به جایی دیگر خواهد فرستاد. بنابراین، ما نمیدانیم که چهکار خواهد کرد. “اما اگر خداوند بخواهد”، ما گفتیم. فکر میکنم در کتابمقدس، مأمور شدهایم که بگوییم: “اگر خداوند بخواهد، ما اینگونه کارها را خواهیم کرد.” بنابراین اگر نتوانیم قرارهایی را که گذاشتهایم انجام دهیم یا تکمیل کنیم، احساس میکنیم که شاید خداوند نخواسته است آن اتفاق بیفتد.
8. روز دیگر، ما تأخیر کردیم، برادر رابرسون و برادر وود و من. و پرسیدیم: “چرا؟” من آنجا نشسته بودم، نقشه را نگاه میکردم، مستقیم میآمدیم پایین، و ما هشتاد کیلومتر دوباره به شمال برگشتیم. از چهارده سالگی در جادهها سفر کردهام و تعجب میکنم چطور این کار را انجام دادم. ما سه نفر ایستاده بودیم. همهی ما جادهها را سفر کردهایم. درست به نقشه نگاه میکردیم، در جاده 130، از ایلینوی میگذشتیم و کمی انحراف کوچک داشتیم، بیتوجه به اینکه خورشید پشت سر ما بود نه روبهرو. ما به سمت شمال میرفتیم نه جنوب. و اولین چیزی که متوجه شدیم این بود که از جاده رد شدیم، گفتم: “این جاده درست نیست.” و بعد فهمیدیم که هشتاد کیلومتر از مسیر اصلی دور شدهایم. مستقیم برگشتیم…
9. سپس وقتی برگشتیم، صحبت کردیم. گفتم: “میدانید چرا؟ شاید خداوند ما را از این مسیر منحرف کرد تا از وقوع یک حادثهی وحشتناک در جایی جلوگیری کند که ممکن بود اتفاقات دیگری بیفتد. میدانیم که همهچیز برای خیر کسانی که خداوند را دوست دارند، به نفعشان کار میکند. این تنها چیزی است که باید در ذهن داشته باشیم.”
10. حالا، امشب، یک درس کوچکی تعلیمی را شروع میکنیم. و اگر من… فکر نمیکنم امشب به متن اصلی برسیم، این فصل بزرگ درمورد ده-یکها برای کلیساست. و موضوع بزرگی است که میتوانیم هفتهها درمورد آن صحبت کنیم، چگونه ابراهیم به ملکیصدق ده-یک داد و آیا این ضروری است.
11. آیا این پنکه کسی را اذیت میکند؟ دوست دارید خاموشش کنیم؟ اگر کسی اذیت میشود، میتوانید دست خود را بالا ببرید. یا یکی از خادمان را بفرستید تا پنکه را خاموش کند. من خودم سعی میکنم پنکه را خاموش کنم؛ چون گرم میشوم و عرق میکنم، و بعد اولین چیزی که میدانم، صدایم گرفته میشود. پس این به شما بستگی دارد، و برای من هیچ مشکلی ایجاد نمیکند. میخواهیم شما راحت باشید.
12. حالا، پدر آسمانی! ما نمیدانیم چه در پیش است. اما تنها چیزی که میدانیم و به آن قانع هستیم این است که چیزهای خوب در پیش داریم. زیرا نوشته شده است: “چیزهایی را که چشمی ندید و گوشی نشنید و به خاطر انسانی خطور نکرد، یعنی آنچه خدا برای دوستداران خود مهیا کرده است.”
13. و دعا میکنیم که امشب پنجرههای آسمان را باز کنی و از انبار خود کلامت را به ما دهی، چیزی که مناسب باشد، چیزی برای افزایش ایمان ما بعنوان مسیحیان، که ما را بیشتر در انجیل ثابتقدم کند، از آنچه که هنگام ورود بودیم. آن را عطا کن، پدر! ممکن است روحالقدس کلام خدا را بردارد و آن را به هر قلبی که به آن نیاز دارد، برساند. در نام عیسی، پسر محبوبت، دعا میکنیم. آمین!
14. حالا، امروز صبح، آیهی آخر از باب ششم را رها میکنیم تا بتوانیم مستقیم وارد باب هفتم شویم.
جایی که آن پیشرو برای ما داخل شد یعنی عیسی که بر رتبهی ملکیصدق، رئیس کهنه گردید تا ابدالآباد.
15. حالا میخواهیم سه آیهی نخست، دو آیه، یا بهتر بگویم سه آیهی نخست باب هفتم را بخوانیم تا بتوانیم کار را شروع کنیم.
زیرا این ملکیصدق، پادشاه سالیم و کاهن خدای تعالی، هنگامیکه ابراهیم از شکست دادن ملوک مراجعت میکرد، او را استقبال کرده، بدو برکت داد.
و ابراهیم نیز از همهی چیزها ده-یک بدو داد؛ (این همان ده-یک است.) که او اول ترجمه شدهی «پادشاه عدالت» است و بعد ملک سالیم نیز یعنی «پادشاه سلامتی».
بیپدر و بیمادر و بینسبنامه و… بدون ابتدای ایام… و انتهای حیات بلکه به شبیه پسر خدا شده، کاهن دایمی میماند.
16. چه اظهار شگفتانگیزی! حالا باید به عهد عتیق برویم تا این دانههای عظیم را بیرون بیاوریم. و آه، چقدر آنها را دوست دارم!
17. میدانید، در آریزونا، ما معمولاً به اکتشاف میپرداختیم. و وارد یک قطعه زمین مناسب میشدیم، آقای مکآنالی و خودم. و جایی را میدیدیم که به نظر میرسید، در گودالهای کوچک، جایی که جریان آب در آنها به اصطلاح «شسته» میشود. و من… او مرا پایین میآورد و از من میخواست که شنها را بمالم و «فففف»، آنها را فوت میکردم. سپس میمالیدم و «فففف»، دوباره فوت میکردم. و من تعجب میکردم چرا این کار را میکند. فهمیدم که وقتی شنها را فوت میکنید، سبک است. و همه، حتی سرب، سبکتر از طلاست. طلا از سرب سنگینتر است. بنابراین وقتی شما آن را فوت میکنید، تمام فلزات و شنها و خاکها کنار میروند، اما طلا بر زمین باقی میماند. بنابراین اگر شما اینجا از این تهنشینها چیزی پیدا کردید، نشان میدهد که یک رگهی طلا در آنجا وجود دارد. این یعنی باران این تکههای کوچک را شسته و به اینجا آورده. پس ما بیلها و غیره را برمیداشتیم و تقریباً تپه را حفاری میکردیم، سعی در یافتن طلا داشتیم. سوراخهایی در زمین میکندیم، آنها را حفر میکردیم، دینامیت میگذاشتیم و آن را منفجر میکردیم. به منفجر کردن شَفتها ادامه میدادیم تا به رگهی اصلی برسیم. حالا، این چیزی است که ما آن را «اکتشاف» مینامیم.
18. و امشب ما سعی میکنیم که کلام خدا را بگیریم و از آن با قدرت روحالقدس استفاده کنیم تا تمام بیتفاوتیها و تردیدها را از خودمان دور کنیم، تمام آن چیزهای سبک و توخالی که هیچ بنیانی ندارند، هیچ وزنی در زندگی ما ندارند، میخواهیم همهی آنها را دور کنیم تا بتوانیم این رگهی پرجلال را بیابیم. این رگه همان مسیح است.
19. و اکنون، خداوند در مطالعه و بررسی کلام خدا ما را امداد کند. در سه فصل گذشته، تقریباً، هر از گاهی از ملکیصدق شنیدیم و دربارهی آن صحبت کردیم.
20. حالا، فکر میکنم که پولس تفسیر درستی میدهد.
زیرا این ملکیصدق، پادشاه سالیم…
«پادشاه سالیم» و هر دانشمند کتابمقدس میداند که «سالیم»، قبلاً… اورشلیم قبلاً «سالیم» نامیده میشد. و او پادشاه اورشلیم بود. او را ببینید.
… کاهن خدای تعالی (او یک شافی است.) که ابراهیم او را ملاقات کرد…
میخواهم نسب این مرد بزرگ را بهدست آورم، تا اول بدانید او کیست، و بعد… داستان را ادامه خواهیم داد.
… هنگامیکه ابراهیم از شکست دادن ملوک مراجعت میکرد، او را استقبال کرده، بدو برکت داد
و ابراهیم نیز… از همهی چیزها ده-یک بدو داد… که او اول… ترجمه شده «پادشاه عدالت» است.
حالا توجه کنید، «عدالت»، حالا، ما عدالت خودساخته داریم، عدالت دروغین داریم، عدالت تحریفشده داریم، همه نوع آن. اما یک عدالت واقعی وجود دارد، و آن عدالت از خدا میآید. و این مرد، پادشاه عدالت بود. او چه کسی میتوانست باشد؟
21. حالا، او پادشاه عدالت، پادشاه اورشلیم، پادشاه عدالت، پادشاه صلح بود. عیسی «سرور یا شاهزادهی سلامتی» خوانده شده است. و یک سرور یا شاهزاده پسر یک پادشاه است. بنابراین، این مرد پادشاه صلح بود، پس باید پدر شاهزاده صلح میبود. متوجه شدید؟ [جماعت میگویند: “آمین!”]
22. حالا بگذارید ببینیم، نسب او را کمی بیشتر بررسی کنیم تا بدانیم کجا میرویم.
بدون پدر…
حالا، عیسی پدر داشت. به این ایمان دارید؟ [جماعت میگویند: “آمین!”] البته.
… بدون مادر…
عیسی مادر داشت. اما این شخص نه پدر داشت و نه مادر.
… بدون نسب…
او هیچکس را نداشت که از او آمده باشد، هیچ نسبی نداشت. او همیشه بود. «بدون نسب».
… نه ابتدای ایام…
او هرگز زمانی نداشت که شروع کرده باشد.
… و نه انتهای ایام…
چیز دیگری جز خدا نمیتوانست باشد. همین بود.
23. حالا درحالیکه آیهی بعدی را میخوانیم دقت کنید. میبینید؟ نخست به معنی «پادشاه عدالت». اینجا جایی نیست که میخواهم بروم. آیهی سوم: “نه انتهای ایام.”
… بلکه به شبیه پسر خدا شده…
حالا، او پسر خدا نبود، چون اگر او پسر بود، پس میبایست دارای ابتدا میبود. و این مرد هیچ ابتدایی نداشت. اگر او پسر بود، باید هم پدر و هم مادر میداشت. “اما این مرد نه پدر داشت و نه مادر. اما او شبیه به پسر خدا ساخته شد.”
… کاهن دایمی میماند.
24. حالا، دکتر اسکوفیلد سعی میکند بگوید که: “این یک کهانتی بود که به آن کهانت ملکیصدق گفته میشد.”
اما میخواهم فقط چند دقیقه شما را با این موضوع همراه کنم. اگر یک کهانت بود، پس میبایست یک شروع و یک پایان داشته باشد. اما “این نه ابتدا داشت و نه انتها.” و او نگفت که یک کهانت را ملاقات کرد. او یک انسان را ملاقات کرد و نام او را «ملکیصدق» خواند. او یک شخص بود، نه یک فرقه، نه یک کهانت یا پدری. او بطور قطع یک انسان به نام ملکیصدق بود که پادشاه اورشلیم بود. نه یک کهانت، بلکه یک پادشاه بدون پدر. کهانت، پدر ندارد. “و این مرد بدون پدر، بدون مادر، بدون ابتدای ایام یا انتهای ایام بود.” حالا، پسر خدا…
25. کسیکه این بود، این همان یهوه بود. این همان خداوند قادر متعال بود. هیچچیز دیگری نمیتوانست باشد.
26. حالا توجه کنید، “کاهن دایمی میماند…” او شهادتی دارد که “او زنده است. هرگز نمیمیرد.” او هرگز نمرده است. او هرگز چیزی جز زنده بودن نبوده است. “او برای همیشه باقی میماند.”
27. حالا، عیسی به شباهت به او ساخته شد. حالا، دلیل اینکه تفاوتی بین خدا و عیسی وجود دارد این است که عیسی ابتدا داشت؛ اما خدا ابتدا نداشت. ملکیصدق ابتدا نداشت، و عیسی ابتدا داشت. اما عیسی شبیه به او ساخته شد. “یک کاهن که تا ابدالاباد باقی است.”
28. حالا، وقتی ملکیصدق بر روی زمین بود، او هیچچیز جز خداوند یهوه که از طریق خلقت تجلی یافته بود، نبود. در اینجا او مانند یک تئوفانی بود. ابراهیم یک بار او را در خیمهاش ملاقات کرد. و همانطور که صبح امروز گفتیم: “ابراهیم او را شناخت. و او به ابراهیم گفت که چه کارهایی خواهد کرد، چون او نمیخواست که وارث دنیا نسبت به کارهایی که میخواهد انجام دهد، کور باشد.”
29. اجازه دهید اینجا یک لحظه توقف کنم تا این را بگویم، خدا هنوز همان نظر را دربارهی کلیسای خود دارد. شما فرزندان تاریکی نیستید. شما فرزندان نور هستید. و ما که… “خوشابحال حلیمان، زیرا ایشان وارث زمین خواهند شد.” و خداوندی که با ابراهیم که وارث زمین بود، اینگونه عمل کرد… و گفت: “من این چیزها را از مردی که قرار است زمین را به ارث ببرد، پنهان نخواهم کرد.” چقدر بیشتر رازهای خود را به کلیسای خود که قرار است زمین را به ارث ببرد، آشکار خواهد کرد!
30. دانیال گفت: “در آن روز، بسیاری به سرعت تردد خواهند نمود و علم، افزوده خواهد گردید.” و او گفت: “حکیمان در آن روز خداوند خود را خواهند شناخت و در آن روز کارهای عظیم انجام خواهند داد. اما شریران، خداوند آسمانها را نخواهند شناخت.” آنان او را در یک شکل و در یک آیین میشناسند، مانند آنچه که درس اول ما گفت، اما آنها او را از طریق کمال نمیشناسند.
31. و خدا تنها از طریق کمال میتواند کار کند، زیرا او کامل است. نام او مبارک باد. باید کانال کاملی وجود داشته باشد که خدا از طریق آن کار کند، چون او هیچ کاری جز از طریق کمال نمیتواند انجام دهد. او نمیتواند خود را بههیچوجه آلوده کند. و به همین دلیل است که عیسی آمد تا گناهان ما را بردارد، تا ما کامل شویم، و خدا بتواند از طریق کلیسای خود کار کند. اینجاست که راز نهفته است.
اینجاست که دنیا کور است. اینجاست که آنها میخواهند بگویند: “تو عقلت را از دست دادهای.” اینجاست که میخواهند بگویند: “نمیدانی داری چه میگویی.”
چون “امور خداوند برای حکمت این جهان جهالت است. اما امور این جهان برای ایمانداران، جسمانی است.” بنابراین، شما شخصی متفاوت هستید، شما در حوزهای متفاوت زندگی میکنید. شما دیگر از این جهان نیستید. شما از این حیات به حیاتی جدید منتقل شدهاید.
32. بنابراین، خدا نه بر جهان مکشوف میکند، نه بر روانشناسان، نه به خادمین تحصیلکرده، بلکه به متواضعان در دل. مردمی که فروتن هستند، او به آنان اسرار کارهای عظیم خدا را آشکار خواهد کرد. میبینید؟ [جماعت میگویند: “آمین!”]
33. حالا، حالا، ابراهیم قرار بود وارث دنیا باشد. از طریق… نسل ابراهیم بود که همهی امتها باید برکت یابند. بنابراین خدا پایین آمد و با او در شکل یک انسان صحبت کرد.
حال، خدا همیشه بر روی زمین بوده است. خدا هرگز زمین را ترک نکرده است. اگر او زمین را ترک کرده بود، نمیدانم چه بر سر آن میآمد. اما خدا همیشه به شکلی در اینجا بوده است. پر جلال باد نام او!
34. او در بیابان با بنیاسرائیل بود، هنگامیکه از مصر بیرون میآمد، به شکل یک نور. او با ابراهیم در شکل یک انسان صحبت کرد. او با موسی در شکل یک انسان صحبت کرد. او با کلیسا در شکل یک انسان، پسر خود، مسیح عیسی، صحبت کرد.
و او امروز از طریق کلیسای خود، از طریق کلیسای مسحشدهی خداوند زنده، از طریق ظروف خاکی صحبت میکند. “من تاک هستم و شما شاخهها.” خدا هنوز صحبت میکند، و دنیا عیسی را همانطور که شما او را ارائه میدهید، میبیند. اینگونه است که دنیا… “شما رسالههای خوانده شده توسط جمیع آدمیان هستید.” زندگی شما نشان میدهد که شما چه کسی هستید.
35. حالا، این ابراهیم در مسیر بازگشت. ما قرار است برگردیم و در کتاب پیدایش درمورد او بخوانیم، فقط چند لحظه دیگر، فکر میکنم در فصل 14 کتاب پیدایش باشد. اوه! چه داستان زیبایی در اینجا وجود دارد. حالا، ما همه ابراهیم را میشناسیم، چگونه خدا او را از سرزمین کلدانیان و شهر اور فراخواند و به او گفت که از همراهان خود جدا شود.
خدا مردان یا زنان را فرا میخواند، فراخوانی او برای جدایی است.
36. حالا، امروزه این مشکل کلیساهاست که نمیخواهند خودشان را از بیایمانان جسمانی جدا کنند. به همین دلیل است که ما نمیتوانیم جلوتر برویم. ما فقط در همان جریان جسمانی گیر کردهایم، و میگوییم: “اوه! جیم مرد خوبی است، حتی اگر نوشیدنی مینوشد. اگر… و من با او به اتاق بیلیارد میروم، اما بیلیارد بازی نمیکنم. من-من-من با او به مهمانی میروم. آنها جوکهای زشت میگویند، و غیره، اما من هیچ چیزی نمیگویم.”
37. “از میان آنها بیرون بیایید.” درست است. خداوند میفرماید خود را جدا کنید. به چیزهای ناپاک آنها دست نزنید و من شما را خواهم پذیرفت. “زیر یوغ ناموافق با بیایمانان مشوید.” این کار را نکنید. خود را جدا کنید.
38. و خدا ابراهیم را خواند تا از تمام بستگان خود جدا شود و با او راه برود. برادر! گاهی این به معنی ترک یک کلیساست. این برای پولس همین معنی را داشت. او مجبور شد کلیسای خود را ترک کند. برای بسیاری همینطور بود. گاهی این به معنی ترک خانه است. گاهی به معنی ترک پدر و مادر و ترک همهچیز است. منظورم این نیست که هر بار اینطور میشود، اما گاهی اینطور است. این به این معنی است که باید هر چیزی را که بین تو و خدا قرار دارد، ترک کنی و تنها با او راه بروی. اوه، چه ارتباط مبارک و شیرینی! چه همراهی! که وقتی امور خود را از دنیا و بیایمانان جسمانی که تو را تمسخر میکنند، جدا میکنی، و تنها با مسیح راه بروی.
39. چقدر بارها خدا را شکر کردهام! او گفت: “من در این دنیا پدران و مادران به شما میدهم. دوستان و همراهان به شما میدهم. و هرگز شما را ترک نخواهم کرد، و هرگز شما را رها نخواهم ساخت. حتی اگر تمام دنیا پشت به شما کند، من با شما خواهم بود تا انتهای راه.”
40. چه امتیاز مبارکی است که انسان چنین چالشی را داشته باشد که از عیسی مسیح پیروی کند، از تمام همراهان جسمانی خود جدا شود و از خداوند پیروی کند. و اگر کسی خود را بعنوان مسیحی معرفی میکند، اما به نظر میرسد که به درستی رفتار نمیکند و چیزهای جسمانی را دوست دارد، بهتر است که فوراً شریک دیگری پیدا کند. درست است. و اگر هیچکس با تو همراه نشد، یکی هست که وعده داده است با تو همراه شود. این همان خداوند مبارک عیسی است، او با تو خواهد بود.
41. خدا به ابراهیم گفت: “خود را جدا کن.” و از آنجا که ابراهیم انسان بود، پدرش را همراه خود برد، پسر برادرش، برادرزادهاش را برد؛ همه به او وابسته بودند. و تا زمانیکه کاری که خدا به او گفته بود را انجام نداد، خدا هرگز او را برکت نداد.
42. نمیگویم که شما مسیحی نیستید. من هیچکس را از مسیحیت خارج نمیکنم. اما میگویم اگر خدا چیزی به شما گفته باشد، تا زمانیکه آن را انجام ندهید، او شما را برکت نخواهد داد. من امشب در منبر ایستادهام و یکی از این مسائل هنوز بر من سنگینی میکند. جلسات من در دو سال گذشته آنطور که باید، نبوده است. چون من از خدا قصور کردم. او به من گفت: “به آفریقا برو، و بعد به هند.” اینجاست، همینجا، در پشت این کتاب نوشته شده است، اکنون.
43. مدیر با من تماس گرفت و گفت: “آفریقاییها را رها کن، الآن هندوستان آماده است.”
44. روحالقدس من را ملاقات کرد و گفت: “تو باید طبق آنچه گفتم به آفریقا بروی.”
45. و یک سال دیگر گذشت. و مدیران… من آن را فراموش کرده بودم. او گفت: “ما به هندوستان میرویم. بلیتها آماده هستند.”
46. من حرکت کردم و تا رسیدن به لیسبون فراموش کرده بودم. یک شب، فکر میکردم دارم میمیرم. صبح روز بعد، به سمت حمام رفتم تا استحمام کنم. اوه، آنقدر بیمار بودم که به سختی میتوانستم بایستم. آنجا، همان نور که در حمام آویزان بود، گفت: “فکر کردم به تو گفتم که «اول به آفریقا برو.»”
47. جلسات من از آن زمان به آرامی درحال شکست خوردن بوده است. اگرچه من به هند رفتم، با نزدیک به نیم میلیون نفر که آنجا ایستاده بودند، اما این کار، انجام دادن چیزی نبود که خدا گفت باید انجام دهم. احساس میکنم تا زمانیکه دوباره به آفریقا برگردم و آن موضوع را درست کنم، جلسات من هرگز موفق نخواهد شد. مهم نیست چهکار میکنم، اول آفریقا، چون باید آن را انجام دهم. اینجاست که کلام ابدی خداوند قرار دارد، آنجاست. من بهتر از این میدانستم. اما باید برگردم. و احساس میکنم که سال آینده زمانی است که از این پوسته بیرون میآیم، با کمک خداوند.
48. این انجیل باشکوه، که مانند درخت بلوط به راحتی رشد کرده است، اما من باور دارم که او اکنون آماده است که شاخههای خود را گسترش دهد. من به آن ایمان دارم، این پیغام بزرگ و این کار بزرگ. من ایمان دارم که خداوند به ما اجازه خواهد داد که دوباره جهان را برای جلال خدا تکان دهیم.
49. شما باید کاری که خدا به شما گفته است را انجام دهید. و ابراهیم درست به همین شکل ادامه داد، خانوادهاش را با خود برد. او آنها را دوست داشت. این همان بخش انسانی او بود. اما بعد از مدتی، به مرور، پدرش مرد و او را دفن کرد. سپس برادرزادهاش را داشت، سپس دعواها و بحثها پیش آمد. و درنهایت، لوط انتخاب خود را کرد و به سُدوم رفت. و توجه کنید که ابراهیم، او با لوط دعوا نکرد. او گفت: “ما برادر هستیم. نباید دعوا کنیم. اما تو سر خود را بلند کن و به هر طرف که میخواهی برو. اگر به شرق بروی، من به غرب میروم. اگر به شمال بروی، من به جنوب میروم.” این همان نگرش مسیحی است، آماده بودن برای دادن بهترین انتخاب به طرف مقابل. همیشه آن را به او پیشنهاد بده، بگذار او انتخاب خود را داشته باشد.
50. چرا؟ چه چیزی باعث شد ابراهیم این کار را بکند؟ او میدانست، خدا به او وعده داده بود که درهرصورت او همهچیز را به ارث خواهد برد. آمین! بنابراین، یک چادر یا یک کلبه، چرا باید اهمیتی بدهیم؟ همهچیز متعلق به ماست. ” خوشابحال حلیمان، زیرا ایشان وارث زمین خواهند شد.” همهچیز متعلق به ماست. خدا اینطور گفته است. پس بهترین انتخاب را به طرف مقابل بده، اگر بخواهد. شاید این تنها چیزی باشد که او به آن خواهد رسید. اما همهچیز متعلق به شماست، وارثان نجات بهواسطهی وعده. همهچیز متعلق به شماست.
51. بنابراین، سارا، زیباترین زن سرزمین، در کنار شوهرش روی تپه نشسته بود، همانطور که باید انجام میداد. او ممکن بود لباسهای ساده کالیگو (پارچهای ساده) میپوشید، یا هر چیزی که بخواهید بگویید. درحالیکه خانم لوط مثل یک میلیونر لباس میپوشید. و شوهرش شهردار شهر بود. او قاضی بود که در دروازه مینشست. او همهچیز داشت؛ در همهی گردهماییهای خیاطی و مهمانیهای کارت بازی که در سدوم و غموره برگزار میشد، حضور داشت. اما سارا بیشتر از اینکه با شوهرش زندگی کند و از خورد و خوراک مختصر لذت ببرد، راضی بود؛ تا اینکه از ثروتها یا لذتهای ثروت برای مدتی استفاده کند. درست است. این زمانی است که خداوند شما را ملاقات میکند.
52. و یک روز، شما، به همان اطمینانی که شما مسیر اشتباه را برمیگزینید، این اشتباه یک روز شما را گرفتار خواهد کرد. ممکن است فکر کنید که همهچیز درست میشود. ممکن است فکر کنید که از زیر آن در میروید، اما اینطور نیست. ممکن است به نظر برسد که همهچیز پوشیده شده است، اما اینطور نیست. خدا همهچیز را میداند. او میداند که آیا واقعاً به اعتراف خود ایمان دارید یا نه. او میداند که آیا واقعاً به او ایمان دارید، نجات یافتهاید، او را پذیرفتهاید، و از چیزهای دنیوی مردهاید و در مسیح زندهاید یا نه. او این را میداند.
53. حالا، توجه کنید به ابراهیم، میخواهم بهخوبی متوجه این روح راستین بشوید. اوه، همهی این بخش مبارک، اینجا در حقیقت، درمورد فیض است. میخواهم اکنون با من از باب چهارده کتاب خروج بخوانید، فقط یک لحظه.
54. حالا، اولین چیزی که وقتی به آنجا رسیدند اتفاق افتاد، لوط به مشکل افتاد. چرا؟ او از ارادهی خداوند خارج بود. و اگر شما در زمانیکه در ارادهی خداوند هستید به مشکل بیفتید، خدا شما را کمک خواهد کرد. اما اگر شما در زمانیکه از ارادهی خداوند خارج شدهاید به مشکل بیفتید، یک چیز فقط وجود دارد که باید انجام دهید، دوباره به ارادهی خداوند بازگردید.
55. حالا، پادشاهان همه دور هم جمع شدند، و آنها متوجه شدند که دشتها آنجا خوب آبیاری شدهاند، و تصمیم گرفتند که سدوم و غموره را تصرف کنند. و این کار را کردند. و وقتیکه آنها آنجا را گرفتند، لوط را هم با خود بردند.
56. حالا، میخواهم روح مسیح را در ابراهیم مشاهده کنید. حالا به آیهی 14 توجه کنید.
چون ابرام از اسیری برادر خود آگاهی یافت، (متوجه شدید؟) سیصد و هجده تن از خانهزادان کارآزمودهی خود را بیرون آورده، در عقب ایشان تا دان بتاخت.
57. اوه، چه تفکر زیبایی از فیض! ابراهیم، وقتی شنید که برادرش، اگرچه از فیض خدا افتاده بود، اگرچه لغزش خورده بود؛ وقتی شنید که دنیا او را گرفته و اسیر کرده و او را برای کشتن بردهاند، ابراهیم با روح مسیح عمل کرد. او آمد و همهی مردان خود را که در خانهاش بهدنیا آمده بودند، مسلح کرد و از آنها خواست که آنها را تعقیب کنند، و آنها را تا دان دنبال کرد. و دان آخرین نقطهی فلسطین است، “دان تا بئرشبع”، از یک طرف تا طرف دیگر. و این نمادی از مسیح است، وقتیکه او دید که دنیا سقوط کرده است، او دشمن را تا آخر تعقیب کرد تا نسل سقوط کرده آدم را بازپس گیرد.
58. میخواهم به آیهی بعدی توجه کنید، چقدر روح با حلاوت از طریق او صحبت میکند. بسیار خب، حالا آیهی 15.
و همهی اموال را باز گرفت، و برادر خود، لوط و اموال او را نیز با زنان و مردان باز آورد.
59. وقتی ابراهیم دشمنی که برادرش را گرفته بود، تعقیب کرد، او را از تمام کشور گذراند، تا دان، و تمام چیزهایی را که در سقوط از دست داده بود، بازگرداند.
60. چه تصویر زیبایی از مسیح! او از آسمان شنید که ما گم گشتهایم، آمد و دشمن را تا عالم اموات تعقیب کرد، و ارواح گمشده را گرفت و ما را بازگرداند و همهی آنچه را که پیش از سقوط داشتیم، بازگرداند. ما لغزش خوردگان، ما که برای فرزندی خدا متولد شده بودیم، منحرف شده بودیم تا فرزندان شیطان باشیم، و به دنبال چیزهای دنیا رفتیم، و اشتباه کردیم، و مثل لوط طمع کردیم و حق ارث خود را فروختیم و به دنبال چیزهای دنیا رفتیم. مسیح پایین آمد. اگرچه سقوط کرده بودیم؛ خدا، که در ابتدا میدانست چه کسانی نجات خواهند یافت و چه کسانی نخواهند یافت، بنابراین پایین آمد و دشمن را از زندگی، از مرگ، از فردوس، به عالم اموات تعقیب کرد. و از جلال تا عالم اموات، و قدرتهای عالم اموات و کلیدها را از شیطان گرفت و دوباره برخاست و به انسان بازگرداند، تا او بتواند دوباره پسران و دختران خدا شود.
61. روح را در ابراهیم میبینید، روح مسیح که با او میآید؟
62. حالا همینطور که داریم میخوانیم، میخواهم به کمی جلوتر توجه کنید..
و بعد از مراجعت وی از شکست دادن کدرلاعمر و ملوکی که با وی بودند، ملک سدوم تا به وادی شاوه، که وادی المَلک باشد، به استقبال وی بیرون آمد.
63. آنها بیرون رفتند. پادشاه سدوم برگردانده شد. برادر او برگردانده شد. فرزندان برگردانده شدند. و اینجا پادشاهان به ملاقات او آمدند. و حالا اینجاست که میخواهم به پیغام برسم. اینجا نگاه کنید.
و ملکیصدق، مَلِک سالیم، (پادشاه اورشلیم، پادشاه سلامتی) نان و شراب بیرون آورد. و او کاهن خدای تعالی بود،
و او را مبارک خوانده، گفت: “مبارک باد ابرام از جانب خدای تعالی، مالک آسمان و زمین.”
64. ملکیصدق، پادشاه سالیم، همچنین خود را میان دیگر پادشاهان معرفی کرد. و توجه کنید که نبرد به پایان رسیده بود، روح خدا در ابراهیم، روح مسیح که برادر افتادهاش را بازگرداند، سپس او را به وضعیت درستش برگرداند، به تمام چیزی که از دست داده بود. او آن را بازگرداند. و وقتی این کار را کرد، نان و شراب آورد، عشای ربانی. نمیبینید که آن ملکیصدق که بود؟ او خدا بود. نان و شراب را پس از نبرد آورد.
65. حالا بیایید دوباره به متی 26:26 برویم، و ببینیم که عیسی در این باره چه گفته است. در کتاب متی، باب 26 و آیهی 26، میخواهیم کمی اینجا بخوانیم. خب، متی 26:26.
آنگاه عیسی با ایشان به موضعی که مسمی به جتسیمانی بود رسیده، به شاگردان خود گفت: “در اینجا بنشینید تا من رفته، در آنجا دعا کنم.”
66. فکر میکنم آیهی اشتباهی را آوردهام. متی، بیستوششمین آیه از باب بیستوششم. اگر کسی اینجا را پیدا کرده، لطفاً برایم بخوانید، اگر میتوانید. فقط یک لحظه. اینجا یک نماد زیباست. نمیخواهم شما این را از دست بدهید. اینجا هستیم. خواهر عزیز! پیدا کردید.
و چون ایشان غذا میخوردند، عیسی نان را گرفته، برکت داد…
این چه بود؟ نبرد به اتمام رسیده بود.
… و پاره کرده، به شاگردان داد و گفت: “بگیرید و بخورید، این است بدن من.”
67. آن ملکیصدق را میبینید؟ صدها سال قبل، وقتیکه با ابراهیم ملاقات کرد، پس از پایان نبرد، نان و شراب داد. و اینجا عیسی پس از پایان نبرد سختش، نان و شراب به شاگردان داد. توجه کنید. به آینده نگاه کنید.
و پیاله را گرفته، شکر نمود و بدیشان داده، گفت: “همهی شما از این بنوشید،
زیرا که این است خون من در عهد جدید که در راه بسیاری بهجهت آمرزش گناهان ریخته میشود.
اما به شما میگویم که بعد از این از میوهی مو دیگر نخواهم نوشید تا روزیکه آن را با شما در ملکوت پدر خود، تازه آشامم.”
68. ما اکنون در نبرد هستیم. ما دنبال برادر افتادهمان میرویم، که خدا پیش از بنیان عالم او را دید و برای حیات جاودانی از پیش برگزید. و چیزهای دنیا او را در گردابی گرفتار کرده است. او و همسرش در جامعهها و طبقات مختلف هستند، درحال قدم زدن در خیابانها، سیگار کشیدن و نوشیدن و شادمانی کردن، تلاش میکنند تا آرامش پیدا کنند. و روح مسیح در ما، همانطور که در ابراهیم بود، به دنبال او میرود. با تمام زرههای خدا، فرشتگان خدا که گرداگرد ما اردو زدهاند، میرویم تا برادر افتادهمان را برگردانیم.
69. و وقتیکه سرانجام نبرد تمام شود، ما دوباره با ملکیصدق ملاقات خواهیم کرد، خدا را شکر، که ابراهیم را آنجا برکت داد و برکت را به او داد و نان و شراب، عشای ربانی را داد. و وقتیکه نبرد تمام شد، او را ملاقات خواهیم کرد. ما که وارثان وعدهی ابراهیم هستیم، همارثان با مسیح در پادشاهی خواهیم بود و در پایان راه، با او ملاقات خواهیم کرد و دوباره نان و شراب خواهیم گرفت، وقتیکه نبرد تمام شده باشد.
70. این ملکیصدق کیست؟ “آن که نه پدر داشت، نه مادر، نه ابتدای ایام، و نه انتهای حیات.” او آنجا خواهد بود تا دوباره عشای ربانی را بدهد. میفهمید؟ [جماعت میگویند: “آمین!”]
71. وقتیکه ما در شبهای خاص جمع میشویم و عشاء را از دست خادمین میگیریم، نشان میدهیم که به موت، تدفین و قیامت خداوند عیسی ایمان داریم، آن پرده، آن بدنی که او در آن پوشانده شد، خدا. ما آن را بعنوان نشانهای از اینکه “ما نسبت به امور دنیا مردهایم و از روح دوباره متولد شدهایم.” میگیریم. و با بدن مسیح راه میرویم، همهی ایمانداران با هم.
72. وقتیکه نبرد بزرگ به پایان برسد، و ما دوباره با مسیح برگردیم، عشاء را با او در پادشاهی خدا خواهیم خورد، و گوشت را خواهیم خورد و خون انگور را خواهیم نوشید، دوباره، در پادشاهی خدا. اوه، این همان ملکیصدق است. این کسی است که او بود.
73. بیایید کمی بیشتر دربارهی او اینجا بخوانیم، در آیهی ۱۸:
و ملکیصدق، پادشاه سالیم، نان و شراب بیرون آورد؛ (میفهمید؟) و او کاهن خدای تعالی بود.
و او را مبارک خوانده، گفت: “مبارک باد ابرام از جانب خدای تعالی، مالک آسمان و زمین.”
و او را برکت داد… و او را برکت داد…
“و متبارک باد خدای تعالی، که دشمنانت را به دستت تسلیم کرد.” و او را از هر چیز، ده-یک داد.
او به ملکیصدق ده-یک داد. ابراهیم ده-یک از غنائم را به او داد.
74. حالا میخواهم توجه شما را به این نکته جلب کنم، درحالیکه پولس ادامه میدهد و زمینه را برای درس آینده فراهم میکند.
و ملک سدوم به ابرام گفت: “مردم را به من واگذار و اموال را برای خود نگاه دار.”
پادشاه سدوم گفت: “حالا فقط افرادم را به من بازگردان و اموال را برای خودت نگه دار.”
ابرام به ملک سدوم گفت: “دست خود را به یهوه خدای تعالی، مالک آسمان و زمین، برافراشتم،
اِل الیون، مالک آسمانها و زمین…
… خدای تعالی، مالک آسمانها و زمین،
که از اموال تو رشتهای یا دُوال نعلینی بر نگیرم،
او برای جمعآوری پول کمپین بزرگی برگزار نکرد. او فقط میخواست برادر سقوطکردهاش را نجات دهد.
… که از اموال تو رشتهای یا دُوال نعلینی بر نگیرم، مبادا گویی “من ابرام را دولتمند ساختم.”
مگر فقط آنچه جوانان خوردند و بهرهی عانر و اشکول و ممری که همراه من رفتند…
75. حالا میخواهم به این توجه کنید که ابراهیم گفت: “من حتی از یک نخ تا بند کفش نخواهم گرفت.” او برای کسب پول فراوان جنگ نکرد. جنگهای واقعی با انگیزههای خودخواهانه انجام نمیشوند. جنگها برای اصول انجام میشوند، نه برای پول. و مردان برای اصول میجنگند. وقتی ابراهیم به دنبال لوط رفت، برای این نبود که میدانست میتواند پادشاهان را شکست داده و اموالشان را بگیرد، بلکه برای اصل «نجات برادرش» رفت.
76. هر واعظی که تحت الهام پادشاه آسمان فرستاده شود، برای پول نمیرود؛ نه برای ساختن کلیساهای بزرگ و نه برای الهام بخشیدن به فرقهها. او فقط برای یک اصل میرود که آن هم «بازگرداندن برادر سقوطکردهاش» است.
چه سکهای در هدایا دریافت کند یا نه، کمترین تفاوتی برای او ندارد.
77. همانطور که میگویم: “جنگهای واقعی برای اصول انجام میشوند، نه برای پول.” و مردان و زنانی که به کلیسا میآیند تا محبوب شوند یا چون فلان خانواده در آنجا عضو است یا کلیسای کوچکشان را به کلیسای بزرگتر تغییر میدهند، با انگیزه خودخواهانه این کار را میکنند و پشت آن، اصول صحیح نیست. شما باید آماده باشید که در صف مقدم نبرد بایستید.
78. در این خیمه، زمانیکه اوضاع به هم میریزد و شما مردان و زنان به جای دیگری میروید یا صبر میکنید تا دعوا یا مشکل تمام شود، این نشان میدهد که چیزی در تجربهی شما درست نیست. درست است.
79. ما اینجا یک رسم داریم. ما یک نظم داریم. این کلیسا براساس اصول کتابمقدس بنا شده است. اگر کسی اینجا درست عمل نمیکند و شما فکر میکنید که او درست نیست، به او مراجعه کنید و با او صحبت کنید. اگر نتوانید با او به مصالحه برسید، یک برادر دیگر با خود ببرید، یکی یا دو نفر دیگر. اگر او همچنان مصالحه نکرد، به کلیسا بگویید. و کلیسا او را اخراج میکند و دیگر با او ارتباط نخواهد داشت. و عیسی فرمود: “هر آنچه بر زمین ببندید، در آسمان بسته خواهد شد و هر آنچه بر زمین بگشایید، در آسمان گشوده خواهد شد.”
80. به همین دلیل شما اینقدر مشکلات دارید، زیرا اصول کتابمقدس را دنبال نمیکنید. اگر کسی در کلیسا ایجاد مزاحمت میکند یا مشکلی پیش میآید، وظیفهی شما نیست که دربارهی آن مرد یا زن صحبت کنید. وظیفهی شما این است که به سراغ او بروید و اشتباهش را به او بگویید. اگر او به شما گوش نداد، فرد دیگری را با خود ببرید. اگر باز هم گوش نداد، کلیسا او را رها میکند. عیسی گفت: “آنچه بر زمین ببندید، من در آسمان میبندم و آنچه بر زمین بگشایید، من در آسمان میگشایم.” این قدرت کلیساست.
81. مدتی قبل، یکی از دوستان واعظ خوب من، یک پسری بود که به کلیسای خود او میرفت. او شروع به ارتباط با دختری کرد که سیگار میکشید و مشروب مینوشید و کارهای ناپسند انجام میداد. واعظ گفت: “البته این به خودش مربوط است.” او دوست صمیمی من بود و یک پسر خوب. اما او کاملاً شیفتهی آن دختر شد؛ دختری که قبلاً ازدواج کرده بود و چند فرزند داشت و همسرش هنوز زنده بود. واعظ نگران بود که آن پسر با او ازدواج کند. بنابراین او خیلی ناراحت شد و به من گفت: “برادر برانهام! میخواهم تو به سراغ این پسر خاص بروی و با او صحبت کنی.”
82. گفتم: “برادر!…” نزدیک بود اسمش را بگویم. “تو راه بهتری داری. مرا نفرست. اگر پسر مطابق اصول زندگی نمیکند و کلیسا دیده که او کار اشتباهی میکند، پس این وظیفهی کلیساست که این مسئله را حل کند. این کار به کلیسا سپرده شده است و کلیسا میرود و با او صحبت میکند.”
83. بنابراین او برادری را با خود برد و با او صحبت کرد. و آن پسر به برادر گفت که سرش بهکار خودش باشد، همانطور که او هم همین کار را میکند. سپس دو برادر دیگر، دو شماس رفتند و با او صحبت کردند. اما او باز هم گوش نداد. آنها مسئله را به کلیسا گفتند. بعد از اینکه گناهش در مقابل کلیسا بیان شد، او برای چند شب به کلیسا نیامد تا با کلیسا مصالحه کند. سپس کلیسا او را رها کرد.
84. حدود یک ماه بعد او به ذاتالریه مبتلا شد و دکتر گفت: “هیچ شانسی برای زنده ماندن ندارد.” سپس او بازگشت. خدا میداند چگونه این کار را انجام دهد.
85. ما سعی میکنیم خودمان کارها را انجام دهیم: “اوه، باید فلانی را از کلیسا اخراج کنید. باید این کار یا آن کار را بکنید.” آیا وظیفهی خود را بعنوان کلیسا نسبت به این انجام دادهاید؟ این همان راهی است که آنها را به بازگشت وادار میکند؛ یک بار آنها را به شیطان بسپارید.
86. پولس دربارهی آن مردی که با نامادریاش زندگی میکرد، چه گفت؟ آنها نمیتوانستند او را اصلاح کنند. پولس گفت: “او را به شیطان بسپارید.” ببینید چه اتفاقی افتاد. در رسالهی بعدی که پولس نوشت، آن مرد اصلاح شده بود. درست است. خدا راهی برای انجام این کارها دارد، اگر ما فقط از قوانین او پیروی کنیم.
87. اگر چیزی در کلیسا اشتباه پیش رفت، اگر در بین جماعت باشد، هر یک از شما برادران باید اقدام کنید. اگر در هیئت شماسان باشد و یکی از شماسان رفتار نادرستی داشته باشد، سایر شماسان باید جلسه بگذارند و برادر را به اصلاح دعوت کنند. اگر او گوش نکرد، به شبان بگویید. اگر او باز هم گوش نکرد، او را از کلیسا اخراج کنید و او را مانند کافر و خراجگیر بدانید. سپس ببینید خدا چگونه وارد عمل میشود. این زمانی است که او به خود میآید و شروع به بازگشت میکند. اما ما تلاش میکنیم خودمان این کار را انجام دهیم، سعی میکنیم… همهچیز را طوری که خودمان میخواهیم انجام دهیم، اینگونه هرگز به موفقیت نمیرسیم.
88. این ملکیصدق، پادشاه سالیم، شاهزاده و کاهن خدای تعالی، ابراهیم را ملاقات کرد و او را برکت داد. ابراهیم ده-یک خود را به او داد. او پادشاه سالیم بود و نان و شراب، یعنی عشاء را پس از نبرد برای ابراهیم آورد و به او داد.
89. همانطور که گفتم: “تمام جنگها بر سر اصول مبارزه میشوند.” حالا اگر در کلیسا مشکلی پیش آمد، باید برای یک اصل درست بجنگید. هر عضو کلیسا موظف است این کار را انجام دهد. این تعلیم برای کلیساست. برای همین اینجا هستیم و برای همین من اینجا ایستادهام؛ این چیزی است که کلام خدا برای آن است، برای کلیسا.
90. هیچوقت نگذارید چیزی این کلیسا را مختل کند. اگر چنین شد، هر یک از شما مسئول هستید. اگر در کلیسای شما مشکلی پیش آمده باشد، شما مسئولید؛ زیرا ناظر آن کلیسا هستید. این وظیفهی شبان یا هیئت شماسان نیست؛ وظیفهی شماست. شما باید به برادر خطاکار مراجعه کنید و سعی کنید او را اصلاح کنید. اگر گوش نداد، دو یا سه نفر را با خود ببرید. اگر باز هم گوش نداد، مسئله را به کلیسا بگویید. اگر او را از پادشاهی خدا اخراج کردید، خدا فرمود: “اگر او را در زمین اخراج کنید، من هم در آسمان اخراج خواهم کرد، اگر طبق این دستور عمل کرده باشید.” سپس خدا شیطان را آزاد خواهد کرد تا او را در جسمش ویران کند و او باز خواهد گشت. اگر او فرزند خدا باشد، باز خواهد گشت؛ اگرنه، ادامه خواهد داد و شیطان او را به مقصد ابدیاش خواهد فرستاد.
91. اما انگیزهها مهم است. اگر فقط از کسی کینه دارید، این مسئله فرق دارد. اما اگر آن شخص واقعاً گناهکار است… لوط سقوط کرده بود، اگرچه یک عبرانی بود. او لغزیده بود و سقوط کرده بود. او در فیض بود، ولی از آن سقوط کرده بود. او رفت و… اما لوط نجات یافته بود. فکر نکنید که لوط نجات نیافته بود؛ او نجات یافته بود. زیرا کتابمقدس میگوید: “گناهان سدوم دل صالح او را روزانه آزرده میکرد.” اگرچه جسم او کار دیگری میکرد، اما عاقبت او چه شد؟ او باعث ننگ بیشتری شد. همسرش به ستونی از نمک تبدیل شد و او از دخترانش صاحب فرزند شد. میبینید این ننگ چگونه بهوجود آمد، زیرا او از فیض سقوط کرده و هرگز به آن بازنگشت. و خدا مجبور شد او را از زمین بردارد.
92. با اینحال او برادری سقوط کرده بود و ابراهیم هر کاری که میتوانست انجام داد تا او را بازگرداند. روحی که در ابراهیم بود همان روح مسیح است که امروز در کلیساست. مهم نیست آن برادر چه کرده است؛ شما هر کاری که میتوانید انجام میدهید تا او را دوباره به مشارکت با مسیح بازگردانید.
93. حالا، همانطور که به بررسی این ملکیصدق، این کاهن بزرگ سالیم و مالک آسمان و زمین ادامه میدهیم، توجه کنید:
بیپدر و بیمادر و بینسبنامه و بدون ابتدای ایام و انتهای حیات بلکه به شبیه پسر خدا شده، کاهن دایمی میماند.
او پسر خدا نبود؛ او خدای آن پسر بود. ملکیصدق پسر خدا نبود بلکه پدرِ پسرِ خدا بود.
94. این بدنی که او داشت، خلق کرده بود. از طریق زنی نیامده بود. پس با آن بدن خلق شده، نمی توانست… بدنی ساخته بود، خودش، تا خودش را مکشوف سازد.
“خدا را هرگز کسی ندیده است. خدا روح است.” چشمان فانی قادر به دیدن او نیستند مگر در شکلی مانند ستون آتش یا هر شکل دیگری که بتوانند در رویا ببینند. لکن او… خدا باید به نحوی خودش را آشکار کند. او خود را در قالب یک انسان به ابراهیم آشکار کرد؛ به موسی در قالب یک انسان؛ به بنیاسرائیل بهصورت ستون آتش؛ و به یحیی تعمیددهنده بهصورت یک کبوتر. او خود را به آن حالات آشکار نمود.
95. حالا پسر خدا باید از طریق یک زن بهدنیا میآمد تا اینجا در زمین خلق شود؛ از رحم یک زن، زیرا از همان مسیر بود که موت وارد شد.
96. او نمیتوانست از طریق خلقت بیاید، چنانکه خدا در ابتدا انجام داد. وقتی خدا انسان را در ابتدا آفرید، زن هیچ نقشی در آن نداشت. خدا فقط گفت: “بشود.” و انسان از خاک بهوجود آمد. او بدون دخالت زن، انسان را آفرید. اما زن در ابتدا در وجود مرد بود.
97. و خدا زن را از پهلوی آدم بیرون آورد. درست است؟ [جماعت میگویند: “آمین!”] و سپس زن از طریق ارتباط جنسی، مرد را بهدنیا آورد. بنابراین تنها راهی که خدا میتوانست بیاید… او نمیتوانست در آن تئوفانی بیاید. او نمیتوانست مانند ملکیصدق بیاید؛ او باید به شکل انسان و از طریق یک زن بهدنیا میآمد. “نسل تو سر مار را خواهد کوبید و سر مار پاشنه تو را خواهد گزید.” فهمیدید؟ [“آمین!”] خدا مجبور بود از طریق یک زن بیاید؛ و او این کار را کرد، هنگامیکه در جسم پسر خود، عیسی مسیح، سکونت کرد. “خدا در مسیح بود و جهان را با خویشتن مصالحه میداد.” او خون خود را بعنوان قربانی تقدیم کرد و جان خود را داد تا از طریق موت، شما را برای حیات ابدی نجات دهد.
98. بنابراین خدا آمد و «به شباهت» پسر خدا شد. دیدید؟ او انسانی بود که به شباهت پسر خدا ساخته شده بود. حالا او نمیتوانست پسر خدا باشد، زیرا این انسان، ابدی است.
99. پسر خدا یک آغاز و یک پایان داشت. او زمانی برای تولد و زمانی برای مرگ داشت. او هم آغاز و هم پایان داشت و پدر و مادر نیز داشت.
100. اما این انسان نه پدر و نه مادر داشت و نه آغاز و نه پایان زمان. اما این انسان، ملکیصدق، به شباهت پسر خدا ساخته شده بود.
101. حالا، وقتی پسر خدا به جهان آمد، از طریق زنی، در شکل انسانی آمد؛ کشته شد، در روز سوم دوباره برخاست، برای عادلشمردگی ما زنده شد، و اکنون برای همیشه زنده است. و همانطور که او زنده است، ما نیز زنده خواهیم ماند. و چون او از خاک برخاست، ما نیز به شباهت او برخواهیم خاست. این داستان کتابمقدس است. متبارک باد نام خداوند. نه فرشتگان، نه موجودات فوق طبیعی، نه دستهای از پرها که اطراف ما پرواز کنند، بلکه مردان و زنانی که در شباهت او خواهند ایستاد. بله، آقا!
102. همانطور که بارها این را گفتهام، باز هم در اینجا تکرار میکنم، به نظر میرسد مناسب باشد. داشتم این پنج یا شش تار موی باقیماندهام را شانه میکردم و همسرم گفت: “بیلی! داری کچل میشوی.”
103. گفتم: “اما هیچکدام از آنها را از دست ندادهام.”
104. او گفت: “کجا هستند؟”
105. گفتم: “به من بگو قبل از اینکه آنها را بهدست بیاورم کجا بودند، من هم به تو میگویم کجا منتظر من هستند.” درست است.
106. من قبلاً یک مبارز بودم، بوکسور. قوی و بزرگ بودم. احساس میکردم اگر این کلیسا را روی پشتم بگذارید، میتوانم در خیابان با آن راه بروم. اما حالا هر صبح که بیدار میشوم، میفهمم چهل و اندی سال گذشته است. میبینید؟ من دیگر آن آدم سابق نیستم. هر روز دارم تحلیل میروم. وقتی به دستانم نگاه میکنم، با خودم میگویم: “ببین، دارم پیر میشوم.” به شانههایم نگاه میکنم. میبینم وزنم زیاد شده است. قبلاً کمربند سایز بیستوهشت میپوشیدم. حالا سی میپوشم. میبینید، دارم پیر میشوم، چاقتر میشوم و تحلیل میروم.
107. این یعنی چه؟ من همان غذایی را میخورم که قبلاً میخوردم. پاکتر و بهتر از قبل زندگی میکنم، همان کارها را انجام میدهم. اما خدا زمانی معین برای من تعیین کرده، و من باید آن را بپذیرم. اما فکر مبارک این است که در آن روز، او دوباره مرا برخواهد خیزاند. و هرچه که بودم وقتی بیستوپنج ساله بودم، همان خواهم شد برای همیشه. آمین! بفرمایید. چرا باید پیری مرا اذیت کند؟ سالها و سالها به این فکر شیطان را شکست میدهم که من به او ایمان دارم. این دوره کوتاه چیزی جز یک چیز گذرا نیست. اگر فقط هفتاد سال زندگی کنیم، زمان وعده داده شدهمان، این چیست جز رنج و درد؟ این چیست؟ آیا این بدن رنجور را با آن چیز باشکوه در آن سو عوض میکنید؟
108. متبارک باد نام خداوند! چیزی در درون من روزی آن ملکیصدق را ملاقات کرد، و او به من صلح داد و زندگی ابدی عطا کرد. و این زندگی چیزی نیست جز خیمهای برای موعظهی انجیل. این را با تمام صداقت میگویم، با این دو کتابمقدس که باز شده پیش روی من قرار دارند. اگر خدای من کارش با موعظهی من تمام شده بود و دیگر نمیتوانستم برای او کاری انجام دهم، و اگر فرزندانم به اندازهی کافی بزرگ بودند که از خودشان مراقبت کنند، و او بخواهد همین حالا مرا ببرد، آمین! این مسئله حل شده است. بله، آقا!
109. چه فرقی میکند که هشتاد ساله باشم یا بیست ساله؟ من فقط برای یک چیز اینجا هستم، خدمت به خداوند. همین. اگر وقتی هشتاد سالهام بتوانم همچنان مثل حالا انجیل را موعظه کنم، چه فرقی میکند که چهل ساله باشم یا هشتاد ساله؟ خیلی مردان هشتاد ساله امشب اینجا هستند. و خیلی از کودکان خواهند مرد، درحالیکه یک مرد هشتاد ساله از بسیاری از آنها بیشتر عمر خواهد کرد. چه فرقی میکند؟ این به انگیزهها و اصول شما بستگی دارد، و ما اینجا هستیم تا به خداوند عیسی خدمت کنیم. همین.
110. با علم به اینکه “این زندگی مانند بخاری است که مرد دربارهی آن صحبت میکند؛ که زمانی بود و سپس دیگر نیست.” اما اگر حیات ابدی داشته باشیم، خدا وعده داده که ما را دوباره برخواهد خیزاند. و ما با او شام خواهیم خورد، وقتی روزها به پایان برسند، و او بگوید: “وارد شادیهای خداوند شو که از بنیان عالم برای تو مهیا شده است.”
111. پس چه فرقی میکند که آیا اینجا چیزی داریم یا نداریم؟ جوان هستیم یا پیر، چه تفاوتی میکند؟ مسئله اصلی این است: آیا آمادهی ملاقات با او هستید؟ آیا او را دوست دارید؟ آیا میتوانید به او خدمت کنید؟ آیا خودتان را از امور دنیوی جدا کردهاید؟ آیا پس از پایان نبرد، آن ملکیصدق را ملاقات کردهاید؟
112. خدا را شکر! زمانی حدود بیستویک ساله بودم، و با این و آن و چیزهای دیگر نبرد داشتم. نمیتوانستم تصمیم بگیرم که میخواهم مبارز باشم، یا شکارچی تلهگذار، یا شکارچی ساده. اما ملکیصدق را ملاقات کردم، و او به من عشاء داد، و از آن پس، این موضوع برای همیشه حل شد. هللویاه! من به سمت او رفتم. در این مسیر شادمان بودهام. و وقتی به انتهای مسیر برسم و مرگ در چهرهام خیره شود؛ با توجه به احساسی که اکنون دارم، هرگز از آن نخواهم ترسید. میخواهم بهسوی آن قدم بردارم، با این آگاهی که او را میشناسم که وعده داده است، بله، او را در قدرت رستاخیزش میشناسم. وقتی او از میان مردگان فرا بخواند، من هم از میان آنها بر خواهم خاست. درست است، او را در قدرت رستاخیزش میشناسم. چه فرقی میکند که پیر باشم یا جوان؟ کوچک باشم یا بزرگ؟ سیر باشم یا گرسنه؟ جایی برای خواب داشته باشم یا نداشته باشم؟
113. “پرندگان آشیانه دارند و روباهان لانه، اما پسر انسان جایی برای سر گذاشتن ندارد.” اما او پادشاه جلال بود.
114. ما امشب پادشاهان و کاهنان هستیم. چه تفاوتی میکند که چیزی داشته باشیم یا نداشته باشیم؟ تا زمانیکه خدا را داریم، بیش از فاتحان هستیم. ما بیش از فاتحان هستیم. در حضور خدا مینشینیم، در مشارکت با روحالقدس، عشاء را از دستان او میگیریم که شهادت داده: “من همانم که مرده بودم، و زنده شدم، و برای همیشه زنده هستم.” با هم در جایهای آسمانی در مسیح عیسی نشستهایم. متبارک باد نام مقدس او! چه فرقی میکند؟
یک چادر یا کلبه، چه اهمیتی دارد؟
آنها در آنجا برای من قصری میسازند!
از یاقوت و الماس، نقره و طلا،
خزانههای او پر از ثروتهای بیشمار است.
115. من روزی او را ملاقات کردم، وقتی از نبرد بازگشتم. غنائمم را زمین گذاشتم. از آن زمان تاکنون در نبردی نجنگیدهام؛ او بجای من میجنگد. من تنها بر وعدهی او استراحت میکنم، با این آگاهی که او را در قدرت رستاخیزش میشناسم. این تنها چیزی است که اهمیت دارد. چه چیز دیگری اهمیت دارد؟
116. چه کاری میتوانیم انجام دهیم؟ چه کسی با فکر کردن میتواند یک وجب به قامت خود اضافه کند؟ چه اهمیتی دارد که موهایتان مجعد است یا اصلاً مو ندارید؟ چه تفاوتی میکند؟ اگر پیر هستید، موهای خاکستری دارید، شانههایتان خم شده است یا نه، چه فرقی دارد؟ آمین! این فقط برای مدت کوتاهی است، اما آنجا برای همیشه و ابدیت است. و همانطور که اعصار و زمانها میگذرند، شما هرگز تغییر نخواهید کرد و در دوران بیپایان ابدیت او خواهید زیست. چه تفاوتی دارد؟
117. من چقدر خوشحالم که او را ملاقات کردم. چقدر خوشحالم که او یک روز به من عشاء داد، همان ملکیصدق که ابراهیم را هنگام بازگشت از نبرد پادشاهان ملاقات کرد. مسلماً! «خدای آسمانها»، «ال الیون»؛ «من هستم» نه «من بودم»؛ «من هستم» در زمان حال. و او ابراهیم را برکت داد.
118. کمی بیشتر به این گوش دهید تا درس را دقیقتر درک کنیم. حالا آیهی چهار:
پس ملاحظه کنید که این شخص چقدر بزرگ بود…
من هم همین فکر را میکنم. ملاحظه کنید که این شخص چقدر بزرگ بود. او بالاتر از پسر خداست. پسر خدا پدر و مادر داشت؛ او نداشت. پسر خدا آغاز و پایان زمانی داشت؛ او نداشت. او چه کسی بود؟ او پدرِ پسر بود. این همان کسی بود که او بود.
پس ملاحظه کنید که این شخص چقدر بزرگ بود که ابراهیم پاتریارخ نیز از بهترین غنایم، ده-یک بدو داد.
119. حالا دقیق گوش دهید:
و اما از اولاد لاوی کسانی که کهانت را مییابند، حکم دارند که از قوم برحسب شریعت ده-یک بگیرند، یعنی از برادران خود، با آنکه ایشان نیز از صلب ابراهیم پدید آمدند.
120. حالا اگر میخواهید چیزی ببینید به این نگاه کنید:
لکن آن کس که نسبتی بدیشان نداشت، از ابراهیم ده-یک گرفته و صاحب وعدهها را برکت داده است.
121. ابراهیم وعده را داشت، و این مرد ابراهیم را که وعده داشت، برکت داد. این چه کسی بود؟ فرزندان لاوی ده-یک را از برادران خود دریافت میکردند. آنها از طرف خداوند دستور داشتند که یک-دهم از درآمد برادرانشان بگیرند تا زندگی کنند، زیرا کهانت بر عهدهی آنها بود. این امر ملکیصدق را از بحث کهانت جدا میکند. درست است. اما این مرد… حتی ابراهیم که بزرگترین انسان روی زمین بود، او را ملاقات کرد و به او ده-یک پرداخت.
122. حالا گوش کنید:
و بدون هر شبهه، کوچک از بزرگ برکت داده میشود.
قطعاً. ببینید او چه کسی است:
و در اینجا مردمان مردنی ده-یک میگیرند،
این کهانت کاهنان و واعظان است که ده-یک دریافت میکنند و میمیرند.
… اما در آنجا کسی که بر زنده بودن وی شهادت داده میشود.
123. چرا مردی که هرگز متولد نشده و هرگز نخواهد مرد و از آغاز تا پایان وجود داشته و هیچ پدر و مادر یا نسبی ندارد و مالک همهی آسمانها و زمین است، باید ده-یک بگیرد؟ چرا از ابراهیم خواست ده-یک بدهد؟ این نشان میدهد که ده-یک دادن چقدر مسئله مهمی است. ده-یک دادن صحیح است. هر مسیحی وظیفه دارد ده-یک بدهد. این هیچوقت تغییر نکرده است.
124. حالا:
حتی آنکه گویا میتوان گفت که بهوساطت ابراهیم از همان لاوی که ده-یک میگیرد، ده-یک گرفته شد،
125. حالا، اوه، اینجا چیزی هست:
زیرا که هنوز در صلب پدر خود بود هنگامیکه ملکیصدق او را استقبال کرد.
126. چه کسی؟ لاوی؟ ابراهیم جد بزرگ لاوی بود. و کتابمقدس اینجا میگوید که “لاوی درحالیکه هنوز در صلب ابراهیم بود، ده-یک پرداخت.” چهار نسل قبل از اینکه او به زمین بیاید، او به ملکیصدق ده-یک میداد. متبارک باد نام خداوند!
127. بنابراین، شما که نمیتوانید به پیشبرگزیدگی قبل از مقدر شدن ایمان بیاورید؛ در اینجا، چهار نسل قبل از اینکه لاوی از صلب ابراهیم بیرون بیاید، به ملکیصدق ده-یک میداد. ایکاش وقت داشتیم این را از طریق کتبمقدس بررسی کنیم.
128. اگر این را در ارمیا 4:1 بررسی کنید، خدا گفت: “من تو را پیش از اینکه در رحم مادرت شکل بگیری بشناختم. و تو را تقدیس کردم و بعنوان نبی برای امتها منصوب کردم.” پس چه چیزی میتوانید بگویید که شما انجام دادهاید؟ چه چیزی میتوانم بگویم که من انجام دادهام؟ این خداست که رحمت میکند. خدا ما را پیش از بنیان عالم میشناخت.
129. او نمیخواهد که کسی هلاک شود. البته که نه. اما اگر او خدا باشد، میدانست چهکسی نجات خواهد یافت و چهکسی نجات نخواهد یافت، یا هیچ چیزی نمیدانست. اگر نمیدانست… اگر نمیدانست چه کسی در ربوده شدن خواهد بود، پیش از اینکه جهان تشکیل شود، پس او خدا نیست. اگر او نامحدود است، او… او هر کک، هر مگس، هر شپش و هر موجودی را پیش از اینکه زمین تشکیل شود، میشناخت. درست است. او همهچیز را میدانست. پیش از بنیان عالم، او ما را میشناخت. کتابمقدس میگوید: “او ما را شناخت و ما را از پیش برگزید.”
130. بیایید این را یک بار برای همیشه روشن کنیم. بیایید به رسالهی به افسسیان، باب اول برگردیم. باب پنجم… باب اول رساله به افسسیان، فقط یک لحظه. میخواهم اینجا بخوانم تا بتوانید واقعاً درک کنید که این فقط چیزی نیست که من میخواهم به شما بگویم، بلکه چیزی است که خداوند میخواهد به شما بگوید. میبینید؟ حالا به این گوش دهید، دقیقاً، باب اول رساله به افسسیان.
پولس به ارادهی خدا رسول عیسی مسیح
همان شخصی که رسالهی عبرانیان را نوشته، این نامه را هم نوشته است.
… به مقدسینی…
این نامه به بیایمانان نیست، بلکه به مقدسین، به کسانی که مقدس شدهاند…
به مقدسینی که در افسس میباشند و ایمانداران در مسیح عیسی:
فیض و سلامتی از جانب پدر ما خدا و عیسی مسیح خداوند بر شما باد.
متبارک باد خدا و پدر خداوند ما عیسی مسیح که ما را مبارک ساخت به هر برکت روحانی در جایهای آسمانی در مسیح.
” چنانکه…” حالا، دقیقاً گوش کنید، آیهی چهارم.
چنانکه ما را پیش از بنیاد عالم در او برگزید
«ما» چه کسانی هستند؟ کلیسا.
… ما را پیش از بنیاد عالم در او (در مسیح) برگزید تا در حضور او در محبت مقدس و بیعیب باشیم.
که ما را از قبل تعیین نمود تا او را پسر خوانده شویم بهوساطت عیسی مسیح برحسب خشنودی ارادهی خود.
131. چه کسی این را انجام داد؟ خدا این کار را کرد. خدا از ابتدا میدانست که چه کسی نجات خواهد یافت و چه کسی نخواهد یافت. قطعاً. او نمیخواست که هیچکس هلاک شود. اما او عیسی را فقط برای اینکه ببیند شما چهکار میکنید نفرستاد، که بگویید: “اوه، بیچاره عیسی! من برایش غمگین میشوم. شاید بهتر باشد نجات یابم و آن را تأیید کنم.” خیر، آقا!
132. خدا از ابتدا میدانست چه کسی نجات خواهد یافت و چه کسی نخواهد یافت. بنابراین، او میدانست که برخی نجات خواهند یافت، پس عیسی را فرستاد تا کفارهای برای کسانی که از پیش میشناخت، بپردازد. “و آنانی را که از قبل معین فرمود، ایشان را هم خواند و آنانی را که خواند ایشان را نیز عادل گردانید و آنانی را که عادل گردانید، ایشان را نیز جلال داد.” بفرمایید.
133. پس این شما نیستید که خودتان را نگه میدارید، بلکه فیض خداست که شما را نگه میدارد. شما خودتان را نجات ندادید، یا کاری نکردید که شما را شایستهی نجاتیافتن کند. این فیض خداست که شما را نجات داده است. فیض خدا شما را فراخوانده است. پیشدانی خدا شما را میشناخت. او میدانست که شما امشب در این کلیسا خواهید بود، پیش از اینکه بنیان جهان گذاشته شود، اگر او نامحدود باشد. اگر او نامحدود نباشد، او خدا نیست. اگر او همهچیز را میدانست، خدا بود. اگر او همهچیز را نمیدانست، خدا نبود. اگر او خداوند قادر مطلق است، میتواند همهچیز را انجام دهد. اگر او نتواند همهچیز را انجام دهد، خداوند قادر مطلق نیست.
134. پس چطور میتوانید بگویید این چیزی است که شما میتوانید انجام دهید؟ هیچ چیزی که شما بتوانید انجام دهید نیست. این محبت و فیض خداست که شما اینجا هستید. هیچ کاری که شما انجام داده باشید نیست، خدا شما را به فیض خود فراخوانده است؛ شما گوش کردید، شنیدید، پذیرفتید.
135. میگویید: “خب، برادر برانهام! این خیلی راحت است.” قطعاً هست. شما آزادید. “خب، آن فرد میتواند هر کاری که میخواهد انجام دهد.” بطور قطع. من همیشه کاری را انجام میدهم که میخواهم. اما اگر شما یک مسیحی هستید، نمیخواهید کار اشتباهی انجام دهید.
136. یک دختر کوچک آنجا نشسته است، منظورم همسرم است. من او را با تمام وجودم دوست دارم. و اگر میدانستم که میتوانم با یک زن دیگر دور بزنم، از زیر مسئولیت در بروم و بعد به همسرم بگویم: “مدا! من اشتباه کردم.” فکر میکنید این کار را میکنم؟ اگر من او را درست دوست داشته باشم، این کار را نمیکنم. درست است.
137. حالا، اگر بگویم: “اوه، نمیتوانم این کار را انجام دهم. میدانید چرا؟ چون او از من طلاق میگیرد، و من… اوه، من یک واعظ هستم. ببینید چه اتفاقی میافتد؟ آنها مرا از منبر خواهند برداشت، اگر او از من طلاق بگیرد. یک مرد مطلقه، اوه، من سه بچه دارم؛ نمیتوانم به این فکر کنم. اما، پسر! من…” خب، اگر اینطور است، هنوز شما براساس قانون عمل میکنید. اما بخاطر قانون نیست که من او را به ازدواج خود درآوردم. بخاطر قانون نیست که من نسبت به او وفادار بمانم. این بخاطر این است که من او را دوست دارم. من مجبور نیستم هیچ کاری انجام دهم. من این کار را بطور ارادی انجام میدهم، زیرا این یک رابطهی عاشقانه است. و اگر شما همسر خود را اینگونه دوست دارید، شما هم همین کار را خواهید کرد.
138. و اگر شما همسر خود را اینگونه با محبت فیلیو دوست دارید، باید با محبت آگاپه به مسیح چه کاری کنید، که میلیونها بار قویتر است، اگر واقعاً خدا را دوست دارید؟ اگر میدانستم امشب میتوانم بروم و مست بشوم، اگر میدانستم امشب میتوانم بیاخلاقی کنم، اگر میدانستم، امشب؛ اگر حتی در دلم این کار را میخواستم انجام دهم و آن را انجام دادم، با اینکه میدانستم او مرا خواهد بخشید، این کار را نمیکنم. من او را خیلی بیشتر از آنچه که بتوانم توصیف کنم، دوست دارم. قطعاً.
139. به همین دلیل است که من تجربهام را به هیچ فرقهای نمیفروشم. نه، آقا! نه جماعت ربانی، نه کلیسای خدا، نه زائرین تقدس، نه متدیستها، نه باپتیستها، نه پرزبیتریها، نه کاتولیکها. من هیچ چیزی را که بجای این تجربه ارائه شود، قبول نمیکنم. زیرا این تجربه از انسان نیامده است. این از خدا آمده است. خیر، آقا! من حق ارثی خودم را برای هیچ چیزی نمیفروشم، نه برای راکاندرول الویس پریسلی، نه برای دستهای از کاتولیکها، نه برای کادیلاکهایش، نه برای میلیونها دلار که هر ماه میگیرد. خیر، آقا! من او را دوست دارم. و تا زمانیکه او را اینگونه دوست داشته باشم، به او وفادار میمانم. و اگر خدا مرا فراخوانده و برگزیده است، چیزی در من گذاشته است، و من او را دوست دارم.
140. آقای آیزلر را به خاطر میآورم. شما همه او را میشناسید، بیشتر شما. او اینجا آمده بود، سناتور ایالتی ایندیانا؛ اینجا آمد و گیتار خود را نواخت. زمانیکه بچهام مرد، همسرم مرد، و همهی آنها در این قبرستان دفن شده بودند. و من داشتم در راه حرکت میکردم، با دستانم که پشت سرم بود، درحال گریه کردن بودم. او از کامیون کوچک قدیمیاش بیرون پرید و دستش را دور من انداخت و گفت: “بیلی! میخواهم یک سؤال از تو بپرسم.” گفت: “من تو را دیدهام که چنان با شور و احساسات موعظه میکنی که تقریباً پشت منبر از حال میروی. تو را در گوشههای خیابان و همهجا دیدهام که برای مسیح فریاد میزنی.” گفت: “حالا او پدرت را گرفت. برادرت را گرفت. هر دو را ربود، و در دستانت مردند. او آنجا مرد. همسر تو در دستان تو مرد. و بچهات مرد، و تو از او کمک خواستی. و او پشتش را به تو کرد. دربارهی او چه فکر میکنی؟”
141. من گفتم: “او را با تمام وجودم دوست دارم. اگر او مرا به جهنم بفرستد، باز هم او را دوست خواهم داشت.” او عادل است. من این را نمیگویم؛ بیستوشش سال این را ثابت کرده است. درست است.
142. اگر او را دوست داری، نه از روی وظیفه که بگویی: “این کار را نمیتوانم بکنم، و آن کار را نمیتوانم انجام دهم.” تو او را بیش از حد دوست داری که بخواهی این کارها را انجام بدهی، زیرا او تو را انتخاب کرده است. تو او را انتخاب نکردی. او تو را انتخاب کرد.
143. تو گفتی: “من به جستجوی خدا رفتم، و به جستجوی خدا رفتم.”
“هیچکس خدا را نمیجوید.” این خداست که انسان را میجوید. شاید تو در پی لطفی از جانب او باشی، اما خدا باید طبیعت تو را تغییر دهد تا حتی بتوانی به دنبال او بروی. چون تو گناهکار هستی، تو مثل خوک هستی. درست است.
144. و بعضی از شما که به کلیسا میروید و فقط با عضویت خود در کلیسا زندگی میکنید، میروید و همهچیز دنیا را انجام میدهید، و سپس باز هم میگویید: “بله، من عضو کلیسا هستم.” خب، این خیلی دور از تعلق به خداست. قطعاً. من… اما میبینید، مردم اینطور رفتار میکنند، و میتوانید تشخیص دهید. آری، آنها اعضای خوبی از کلیسا هستند. این درست است. ممکن است همچنان عضو کلیسا باشید و این کارها را انجام دهید، اما نمیتوانید مسیحی باشید و چنین کارهایی را انجام دهید.
145. همانطور که صبح امروز گفتم: “کلاغ پیر، اگر کسی ریاکار باشد، کلاغ است.” درست است. او و کبوتر در یک کشتی نشسته بودند، در یک لانهی مشترک بودند. و کلاغ پیر وقتی آزاد شد و از آن کلیسا بیرون آمد، خوشحال بود که میتوانست روی یک لاشه مرده بنشیند و «قار، قار» کند و از این یکی بخورد، از اسب بخورد، از گاو بخورد، و هرچه که بود، راضی بود. اما وقتی نوح کبوتر را آزاد کرد، او نتواست جایی برای استراحت زیر پایش پیدا کند. او به همان اندازه حق برای نشستن روی یک حیوان مرده داشت که کلاغ داشت، اما طبیعتشان متفاوت بود. یکی از آنها کبوتر بود، از ابتدا. او دیگری کلاغ بود، از ابتدا.
146. اما اگر دقت کنید، کلاغ پیر میتواند نیمی از روز روی لاشه مرده بنشیند و بخورد. کبوتر میتواند نیمی از روز در مزرعه گندم بنشیند و بخورد. و کلاغ میتواند درست بیرون برود و غذای کبوتر بخورد، هر چقدر که میخواهد. او میتواند همان مقدار گندم بخورد که کبوتر میتواند بخورد. کلاغ، میتواند غذای کبوتر را بخورد، اما کبوتر نمیتواند غذای کلاغ را بخورد. درست است.
147. پس، ریاکار پیر میتواند به کلیسا بیاید، شادمان شود و درود و ستایش کند و اینطور ادامه دهد، و سپس دوباره بیرون برود و از دنیا لذت ببرد. اما مسیحی دوباره متولد شده نمیتواند این کار را انجام دهد، زیرا محبت خدا او را به جایی میکشاند که نمیتواند این کار را انجام دهد.
148. پس اگر تو فقط بخاطر پیوستن به کلیسا مسیحی هستی، و این کارها را ترک کردهای و همان خواستهها در تو هست، به یک غسل دوباره نیاز داری. این دقیقاً درست است.
149. و شما زنانی که میتوانید با شلوارکهای کوتاه بیرون بروید، و درست در خیابان، و سپس خودتان را «ایماندار» میخوانید. شما ایماندار هستید، ولی مثال خوبی از یک ایماندار نیستید. اگر واقعاً مسیح را در قلب خود داشتید، نیازی به فکر کردن به چنین مسائلی نداشتید. اهمیتی نمیدهم دیگر زنان و دختران چه میکنند، شما باید متفاوت باشید، زیرا شما مسیح را بیش از حد دوست دارید.
150. من روزی با زنی در یک خانه صحبت میکردم، و او دستهایش را مانند این بلند کرد و گفت: “کشیش برانهام! من اینجا در خانهام تقریباً برهنه هستم. دارم اینجا قدم میزنم.”
151. فکر کردم: “شرم بر تو.” در خانهی خودت، اهمیتی ندارد کجا هستی. درست است. باید مثل یک زن، مثل یک خانم رفتار کنی و لباس بپوشی. شرم بر تو. اما تو همچنان… و کتابمقدس گفت: “اگر آن چیزها را دوست داری، چیزهای دنیا را، محبت مسیح حتی در تو نیست.” و اگر تو خداوند را با تمام قلب، تمام جان، و تمام ذهن خود دوست داشته باشی، آن چیزهای کثیف و زشت را از خود دور خواهی کرد. درست است.
152. و شما شماسها و دیگران که اینجا هستید، که در خیابان بیرون میروید، گردنتان را میکشید و به هر کدام از آن زنان نگاه میکنید. شرم بر شما؛ و خودتان را «فرزندان خدا» میخوانید. میدانم که این سخنان سخت است، اما ترجیح دهید که ملامت شوید تا برای همیشه در جهنم بسوزید. پس اگر این کارها را انجام میدهید… حالا، اگر یک زن با لباس نیمهبرهنه در خیابان قدم بگذارد، کاری از شما بر نمیآید. شما، اگر نگاه کنید، قطعا او را خواهید دید، اما میتوانید سر خود را برگردانید. کتابمقدس گفت: “هرکس به زنی نظر شهوت اندازد، همان دم در دل خود با او زنا کرده است.”
153. بگذارید چیزی به شما بگویم، خواهر عزیز! شما باید جوابگو باشید. اهمیتی ندارد، شاید شما مثل یک نیلوفر پاک باشید. ممکن است هرگز گناهی از این نوع، گناه ناپاکی، در زندگیتان مرتکب نشده باشید. اما اگر اینطور لباس بپوشید، شما باید در روز داوری بخاطر زنا کردن با هر مردی که به شما نگاه کرده است، جواب بدهید. کتابمقدس این را گفته است. و اگر آنگونه در خیابان راه بروید، چه کسی مقصر است؟ مرد؟ خیر، آقا! شما هستید. شما خودتان را اینطور نشان دادید.
154. زن جایگاه رفیعی دارد. این جایگاه مقدس، خوب و شایسته است. اما او باید خود را به همان شکل حفظ کند تا جایگاه خود را بعنوان مادر، بعنوان زن و زنانه بودن حفظ کند. وقتی زنانه بودن شکسته شود، ستون فقرات هر ملتی شکسته میشود. و به همین دلیل است که امروز، ملت ما درحال نابودی است، بخاطر فسادهای اخلاقی زنان ما. دقیقاً همینطور است. قطعاً. این فساد در میان ماست که آن را از هم میپاشد.
155. آنچه که شما نیاز دارید این است که یک بار با این ملکیصدق ملاقات کنید. آمین! بگذارید او شما را برکت دهد و نان و شراب را به شما بدهد، حیات جاودان. سپس شما چیزها را بطور متفاوت خواهید دید. سپس… همهچیز متفاوت خواهد بود. شما نمیخواهید که پسرها برای شما سوت بزنند، متلک، یا هر چیزی که بخواهید آن را بنامید. قطعاً نه. شما متفاوت خواهید بود.
156. و میخواهید به من بگویید که شما اینطور لباس میپوشید و برای هدف دیگری بیرون میروید؟ میگویید: “چرا، خنکتر است.” شما دروغ میگویید. این خنکتر نیست. علم ثابت میکند که این خنکتر نیست. این… این لذتطلبی است که بر شما چیره شده است، خواهر! شما متوجه این نیستید. من قصد آسیب رساندن به شما را ندارم، اما قصد دارم به شما هشدار بدهم. بسیاری از زنان پاک، که به همان اندازه میتوانند پاک باشند، یک زن خوب، این چیزها را میپوشند، در خیابان، بدون اینکه متوجه باشند چه میکنند، زیرا یک واعظ لغزش خورده از این میترسد که مبادا شوهر شما دیگر ده-یک خود را به کلیسا ندهد. اگر او ملکیصدق را ملاقات کرده بود، به این چیزها فکر نمی کرد. او انجیل را موعظه میکرد. حتی اگر این کار پوست او را میسوزاند، باز هم آن را موعظه میکرد. دقیقاً همینطور است.
157. شما این کارها را میکنید، و شما این کارها را انجام میدهید، زیرا یک روح لذتطلبی بالا آمده است. و شما مردانی که اجازه میدهید همسرانتان این کارها را انجام دهند، امید زیادی به شما بعنوان یک مرد ندارم. درست است. درست است. حالا، هیچ تعریفی برای این کار نیست، زیرا… یا هیچ عذرخواهی نمیکنم. چون این حقیقت است. هر مردی که اجازه دهد همسرش در خیابان بیرون برود و اینطور رفتار کند، برادر! تو باید لباس او را بپوشانی. درست است. تو، چرا، خدایا!
158. من نمیگویم که همسرم این کار را نخواهد کرد، اما من باید نسبت به چیزی که اکنون هستم، تغییر یافته و منحرف شده باشم تا بتوانم درحالیکه او این کار را انجام میدهد با او زندگی کنم. و دقیقاً همینطور است.
دختران من، ممکن است وقتیکه زن شوند این کار را انجام دهند. نمیگویم که این کار را نخواهند کرد. نمیدانم. این به رحمت خدا بستگی دارد. امیدوارم که این کار را نکنند. اگر انجام دهند، آنها دعای یک پدر صالح را لگدمال خواهند کرد. اگر این کار را انجام دهند، زندگی کسی که سعی کرده درست زندگی کند را لگدمال خواهند کرد. درست است. اما من میخواهم درست زندگی کنم، درست تعلیم دهم، درست باشم، و بتوانم آنها را به درستی هدایت کنم. اگر آنها این کار را بکنند، به جهنم خواهند رفت، بر روی موعظه من، و بر روی مسیح من، و بر روی هشدارهای من، درست است، اگر این کار را انجام دهند. قطعاً. درست است.
159. شرم بر شما! اگر روزی مسیح را، رو در رو ملاقات کنید، و او شما را برکت دهد، و آن بوسه تأیید را بر قلبتان بگذارد، تمام شیاطین جهنم هرگز نمیتوانند شما را مجبور کنند که دوباره آنها را بپوشید. درست است. شما از موت به حیات تبدیل شدهاید، و دلبستگیهای شما به چیزهای بالا و نه چیزهای زمین است. آمین! بهتر است این موضوع را تمام کنم. این بحث حساس است. بسیار خب. اما این حقیقت است.
160. بسیار خب، همینطور که ادامه میدهیم، فقط کمی بیشتر، سپس به پایان میرسیم.
و اما از اولاد لاوی کسانی که کهانت را مییابند، حکم دارند که از قوم برحسب شریعت ده-یک بگیرند، یعنی از برادران خود، با آنکه ایشان نیز از صلب ابراهیم پدید آمدند.
لکن آن کس که نسبتی بدیشان نداشت، از ابراهیم ده-یک گرفته و صاحب وعدهها را برکت داده است.
و بدون هر شبهه، کوچک از بزرگ برکت داده میشود.
و در اینجا مردمان مردنی ده-یک میگیرند، اما در آنجا کسی که بر زنده بودن وی شهادت داده میشود.
حتی آنکه گویا میتوان گفت که بهوساطت ابراهیم از همان لاوی که ده-یک میگیرد، ده-یک گرفته شد،
زیرا که هنوز در صلب پدر خود بود هنگامیکه ملکیصدق او را استقبال کرد.
161. نگرش شما به مسیح اثر زیادی بر آنچه که فرزندانتان خواهند بود، خواهد گذاشت. زندگیای که شما پیش خانواده خود زندگی میکنید اثر زیادی بر آنچه که فرزندانتان خواهند بود، خواهد داشت. زیرا کتابمقدس میگوید: “او گناه والدین را تا نسل سوم و چهارم بر فرزندان خواهد آورد.”
162. حالا، فقط چند لحظه قبل از اینکه به پایان برسیم.
و دیگر اگر از کهانت لاوی کمال (باز هم اشاره به کمال) حاصل میشد (زیرا قوم شریعت را بر آن یافتند)، باز چه احتیاج میبود که کاهنی دیگر بر رتبه ملکیصدق مبعوث شود و مذکور شود که بر رتبه هارون نیست؟
163. شریعت، شریعتگرا، میبینید؟ “اوه، شما باید این کار را بکنید. اگر این کار را نکنید، مسیحی نیستید. اگر سبت را نگه ندارید! اگر گوشت بخورید! اگر این کارها را بکنید!” تمام این افکار شریعت. “و شما باید به کلیسا بروید. اگر نروید، جریمه خواهید شد. باید نووِنا بگذرانید.” این حرفها مزخرف است. شما به فیض خدا نجات پیدا میکنید، با پیشدانی خدا، با پیشبرگزیدگی او. خدا ابراهیم را از طریق پیشبرگزیدگی، بهواسطهی پیشدانی خواند. او از عیسو متنفر بود و یعقوب را قبل از اینکه هرکدام بهدنیا بیایند، دوست داشت. درست است. این پیشدانی خداست که این چیزها را میداند.
164. شما میگویید: “پس فایدهی موعظه انجیل چیست؟”
165. حالا من این را به شما میگویم، پولس به این پاسخ داد، یا عیسی، بهتر بگویم، اینجا عیسی است. او گفت: “پادشاهی آسمان مانند مردی است که به یک دریاچه یا برکه رفت، و تور را انداخت. او تور خود را کشید. از آنجا لاکپشتها، خزندگان، مارها، سوسمارها، قورباغهها، عنکبوتها، جلبکها، ماهیها را آورد.” حالا، مرد فقط تور را میکشید.
166. این مثل انجیل است. اینجا من دارم انجیل را موعظه میکنم. من فقط تور را میاندازم. آن را میکشم، میگویم: “هرکسی که بخواهد، هرکه باشد، بیا.” برخی از آنها به نزد من میآیند، در کنار من میایستند. دعا میکنند، گریه میکنند. من نمیدانم هر یک با دیگری فرق دارد. این کار من نیست. من برای داوری فرستاده نشدهام.
167. اما، در آن میان، برخی از آنها قورباغه هستند. برخی از آنها سوسمار هستند. برخی از آنها مار هستند. برخی از آنها لاکپشتها هستند. و برخی از آنها ماهی هستند. این کار من نیست که قضاوت کنم. من میگویم: “پدر! این چیزی است که من کشیدهام.”
168. اما، قورباغه ار ابتدا قورباغه بود.
169. عنکبوت، عنکبوت پیر آنجا خواهد نشست، بعد از مدتی، چشمان بزرگ خود را میچرخاند، نگاه میکند، میگوید: “میدانید چه؟ من همینقدر از این قضیه میتوانم تحمل کنم.” پوف، پوف، پوف، پوف، بیرون میروند.
170. خانم مار سرش را بلند میکند، میگوید: “خب، میدانید؟ اگر اینطور موعظه کنند که شلوارک نپوشید، این به من بیاحترامی میکند. پس من از این مشت دینخروش دور میشوم. اینطور باید بوده باشد.” شما از ابتدا مار بودید. دقیقاً همینطور است. بله.
171. و اینجا آقای وزغ نشسته است، با سیگار بزرگی در دهانش، مانند گاو شاخشکستهی تگزاسی که شاخهایش قطع شده، ایستاده، نگاه میکند، میگوید: “خب، هرگز سیگار کشیدن مرا محکوم نکرد. من همین الآن از این موضوع بیرون میروم.” خب، تو قورباغهی پیر، از ابتدا همین بودی. دقیقاً همینطور. دقیقاً همینطور.
172. طبیعت شما نشان میدهد که شما چه کسی هستید. زندگی شما نشان میدهد، آنچه که شما هستید، و از ابتدا بودهاید. برای من سخت نیست که این را ببینم. برای شما هم سخت نیست که این را ببینید.
173. اگر من به مزرعه روی اسلاوتر، کشاورز که اینجا نشسته، میرفتم و خوکها را میدیدم که بر روی تودهی کود میخورند، هیچچیز بدی در این مورد نمیدیدم. او یک خوک است. اما اگر برهای را میدیدم که روی تودهی کود نشسته است، تعجب میکردم. آهان. میبینید؟ نگران نباشید، شما او را در آنجا نخواهید دید. او اصلاً نمیتواند این را تحمل کند. دقیقاً.
174. و مردی که از روح خدا مولود شده است از چیزهای دنیا متنفر است. درست است. “زیرا اگر شما دنیا یا امور دنیا را دوست دارید، محبت خدا حتی در شما نیست.”
175. اگر من هر روز با زنان بگردم و به خانه بیایم و به همسرم بگویم که او را دوست دارم، او خواهد دانست که من دروغ میگویم. اعمال من بلندتر از کلمات من صحبت میکند. قطعاً. من به او ثابت میکنم که او را دوست ندارم، چون به او وفادار نیستم.
176. اگر او به من میگفت که مرا دوست دارد، و هر بار که من بیرون میروم، با کسی دیگر میرفت، این ثابت میکرد که او مرا دوست ندارد. درست است. اعمال او ثابت میکند. اهمیتی ندارد چقدر سعی کند به من بگوید: “بیل! من تو را دوست دارم، و هیچکس در دنیا جز تو نیست.” من میدانم که او دروغ میگوید.
177. و زمانیکه سعی میکنی بگویی: “خداوند! تو را دوست دارم.” و در کارهای دنیوی مشغول هستی، خدا میداند که تو از اول هم دروغگو هستی. پس چرا؟ فایدهای ندارد که یک تجربهی نصفه و نیمهی قدیمی را بپذیری، و چیزهایی مثل آن، وقتیکه آسمانهای عظیم پر از چیز واقعی است؟ چرا میخواهی یک مسیحی غمگین، نصفه و نیمه، ناپخته و به اصطلاح مسیحی باشی؟ وقتی میتوانی یک فرزند واقعی و تولد تازه یافته باشی، با زنگهای شادی آسمان در قلبت شادی کنی، خدا را ستایش کنی و حیات ظفرمندانه را از طریق عیسی مسیح زندگی کنی.
178. نه اینکه خودت بخواهی این کار را انجام دهی، زیرا از ابتدا شکست میخوری. اما او را بپذیر، این کلام اوست، و بر آنچه که او گفت که حقیقت است، تکیه کن. و به او ایمان بیاور، و او را دوست بدار، و او همهچیز را درست برای تو به راه میاندازد. همین است. این ایده است.
179. خداوند شما را برکت دهد. نمیخواهم شما را سرزنش کنم، اما برادر! بهتر است کمی سرزنش شوی. شما فرزندان من هستید. میبینید؟ و هر پدری که بچههایش را دوست داشته باشد قطعاً آنها را اصلاح خواهد کرد، وگرنه پدر درستی نیست. درست است؟ درست است. این پدر تنها یک قانون دارد، و آن هم قانون خانه است. و خدا تنها یک قانون دارد، و آن هم کلام اوست.
180. اگر ما به کلام او ایمان بیاوریم، پس طبق کلام او زندگی خواهیم کرد. این وظیفهی ماست، اگر خداوند را ملاقات کرده باشیم. نه به این دلیل که میگویی: “خب، من به کلیسا میروم، و باید این کار را بکنم.” تو بدبختی. این کار را نکن. چرا میخواهی یک کلاغ بدبخت، فرتوت و بیخدا باشی، درحالیکه میتوانی یک کبوتر باشی؟ قطعاً. فقط باید طبیعتت تغییر کند. و وقتی طبیعتت تغییر کرد، پسر و دختر خدا خواهی شد، با خدا در صلح خواهی بود.
181. عیسی! “بنابراین، عیسی نیز تا قوم را به خون خود تقدیس نماید، بیرون دروازه عذاب کشید.”عبرانیان 12:13-13. رومیان 1:5، “پس چونکه به ایمان عادل شمرده شدیم،” نه با دست دادن، نه با غسل تعمید، نه با دستگذاری، نه با فریاد زدن، نه با سخن گفتن به زبانها، نه با هیچ احساسی.” پس چونکه به ایمان عادل شمرده شدیم، نزد خدا سلامتی داریم بهوساطت خداوند ما عیسی مسیح.” ما از موت به حیات منتقل شدهایم، و خلقتی تازه شدهایم، زیرا به پسر یگانهی خدا ایمان آوردیم و او را بعنوان نجاتدهندهی شخصی خود پذیرفتیم. و خون او، امشب، بعنوان کفارهی گناه ما عمل میکند، که در جای ما بایستد.
182. در عهد عتیق، تنها یک مکان برای مشارکت وجود داشت، و آن زیر خون بود. هر ایمانداری باید زیر خون میآمد. وقتیکه گوسالهی سرخ کشته میشد، او برای قربانی گناه تقدیم میشد. او باید سرخ میبود. و باب نوزدهم کتاب خروج، اگر بخواهید آن را بخوانید. و او باید بطور کامل، از جمله سُمها، سوزانده میشد. و سپس آن به آب جدایی تبدیل میشد. آن را بیرون از دروازهها قرار میدادند. باید با دستهای پاک آن را لمس میکردند. خون این گوساله به سمت… جمعیت میرفت و هفت بار بر در کشیده میشد. و حالا، هر فرد نجسی که به آنجا میآمد، ابتدا باید این خون را میدید و میفهمید که تنها در زیر این خون میتواند مشارکت داشته باشد. تنها جاییکه عبادتکننده میتوانست بطور رسمی عبادت کند، زیر خون بود.
183. پس اولین کاری که او باید میکرد، قبل از اینکه بتواند زیر خون بیاید، این بود که آب جدایی را بر او میپاشیدند، و فرد ناپاک، پاک میشد.
184. و آنها آب جدایی را بر مرد مسافر میپاشیدند و او را از گناه خود جدا میکردند. و سپس او زیر این هفت خط خون قدم میزد و با دیگر ایمانداران در حضور خدا شریک میشد.
185. تنها یک راه برای انجام این کار وجود دارد. نه با دست دادن، نه با پیوستن به کلیسا، نه با غسل تعمید، نه با احساسات؛ بلکه باید به آب جدایی بروی، دستهایت را با ایمان بر سر عیسی بگذاری و بگویی: “من گناهکارم و تو بجای من مردی. و چیزی در من به من میگوید که تو گناهانم را خواهی بخشید، و من تو را بعنوان نجاتدهندهی شخصی خود میپذیرم.” زیر خون راه برو، در آنجا با فرزندان خدا شریک شو. همین است. نان را بخور، شراب را بنوش و با کلیسا مشارکت کن.
186. آه، آیا او شگفتانگیز نیست؟ آیا او خوب نیست؟ حالا، این ممکن است برای شما عجیب باشد، دوست من! اما من این چیزها را برای چه میگویم؟ آیا اینها را میگویم تا خودم را از کسی دیگر متمایز کنم؟ اگر این کار را بکنم، پس باید توبه کنم. من اینها را میگویم چون خدا گفته است، چون این کلام خداست. و گوش بدهید. زمانی خواهد آمد، و اکنون است، که مردم از شرق به غرب میروند، تا کلام خدا را پیدا کنند و نمیتوانند آن را بیابند.
187. وقتی به یک جلسه میروی، اولین کاری که میکنی، این است که میروی و یک مشت صحبت به زبانها و تفسیرها میشنوی، و کسی بلند میشود و شروع به نقل آیات میکند؛ و این جسمانی است. قطعاً. خدا گفته است که “از تکرار بیفایده بپرهیزید.” پس او چه میشود؟ اگر او این را یک بار نوشت، شما باید به آن ایمان بیاورید. او نیازی به گفتن دوباره ندارد. زبانها و تفسیرها درست است، اما باید پیام مستقیمی برای کلیسا و کسی باشد، نه اینکه فقط چیزهای جسمانی و اینطور چیزها باشد. و سپس شما در این سایر موارد جلو میروید.
188. آن روز در اینجا، دو مرد وارد شدند به…، و یک مرد و همسرش به همراه یک مرد دیگر، تازه ازدواج کرده، به جایی رفتند تا بعنوان مسیونر به آفریقا بروند. کسی ایستاد و نبوتی داد، و زبانها و تفسیرهایی ارائه کرد که “آنها همسران یکدیگر را دارند.” که “اینطور نباید باشد. آنها فرد اشتباهی را به همسری گرفتهاند.” و آن دو نفر جدا شدند و دوباره ازدواج کردند. یک مرد با همسر مرد دیگر ازدواج کرد، در یک فرقهی پنطیکاستی برجسته، و بعنوان میسیونر به آفریقا رفتند.
189. برادر، وقتی سوگند خود را میپذیری، تا زمانیکه مرگ تو را آزاد کند، به آن سوگند متعد هستی. دقیقاً درست است. قطعاً. وقتی سوگند خود را میپذیری، این تعهد لازم است.
190. همهی اینها مزخرف است. و به جایی رسیده که وقتی به کلیساها میروی، آنقدر سرد و رسمی و خشک است که دماسنج روحانی به پنجاه درجه زیر صفر میرسد. مردم درست مثل خیارشورهای زگیلدار، همانقدر ترش و بیتفاوت و چروکیده، آنجا مینشینند. و اگر از پشت سرشان بشنوند که کسی «آمین» کوچکی میگوید، مثل اینکه برایشان درد داشته باشد، همگی گردنهایشان را مانند غاز میکشند تا ببینند چه اتفاقی افتاده است. شما میدانید که این حقیقت است. من این را برای شوخی نمیگویم. اینجا جایی برای شوخی نیست. این حقیقت است. درست است. من این را میگویم، چون این حقیقت انجیل است.
191. و در طرف دیگر، شاهد یک دسته مزخرفات از احساسات دنیوی که درحال ادامه هستند، هستیم؛ و کلام واقعی خدا بالاخره به جایی رسیده که به ندرت میتوان آن را شنید. راه قدیمی میانهرو، انجیل، نوری بر راه من، هللویاه، خون بره، محبت خدا که ما را از چیزهای دنیوی جدا میکند.
192. “برادر! آیا به زبانها صحبت کردهای؟ تو آن را نداری. آیا آنقدر فریاد زدهای تا آن سردی که از پشتت بالا میرود را حس کنی؟ آیا گوی آتش را دیدهای؟” اوه، مزخرفات! چنین چیزی وجود ندارد.
193. آیا به عیسی مسیح ایمان آوردهای و او را بعنوان نجاتدهنده شخصی خود پذیرفتهای؟ و روح خدا با روح تو شهادت میدهد که تو فرزند خدا هستی. و زندگیات ثمرهی محبت، شادی، صلح، شکیبایی، خوبی، تواضع و عطوفت را میآورد. پس تو یک مسیحی هستی. اگر اینطور نیست، من اهمیتی نمیدهم که چه کاری میکنی.
پولس گفت: “من میتوانم بدنم را بعنوان قربانی بسوزانم. همهی اسرار خدا را بدانم. میتوانم کوهها را با ایمانم جابجا کنم. میتوانم به زبانها صحبت کنم، مثل انسانها و فرشتگان. اما هیچ نیستم.” چطور است؟ اول قرنتیان ۱۳؛ برو و ببین آیا این درست است یا نه.
194. حالا برو و ببین که آیا این در قرنتیان، به گمانم دوم قرنتیان 13 باشد. خب، این یا اول یا دوم قرنتیان است. اول قرنتیان ۱۳ درست است. “اگر به زبانهای انسانها و فرشتگان سخن بگویم، هم آنهایی که قابل تفسیر هستند و هم آنهایی که قابل تفسیر نیستند، هیچچیز نیستم.” پس چه فایدهای دارد که با آنها مشغول باشیم؟
195. “اگر همهی اسرار خدا را بدانم.” چرا به مدارس الهیاتی میروی و تلاش میکنی که اینقدر درمورد آنها یاد بگیری؟ بهتر است که اول با خدا درست بشوی. قطعاً. اگر من… آه، هللویاه!
196. چطور شده که دیگر نمیتوانید یک جماعت داشته باشید مگر اینکه یک کمپین شفا یا معجزات درحال وقوع باشد؟ “نسل شریر و زانی دنبال چنین چیزی میرود.” چرا به این چیزها نیاز دارید؟
197. پولس گفت که میتواند کارهای زیادی انجام دهد، حتی کوهها را جابجا کند، و هنوز هیچچیز نیست. “اما اگر نبوتها باشد، نیست خواهد شد و اگر زبانها، انتها خواهد پذیرفت و اگر علم، زایل خواهد گردید. زیرا جزئی علمی داریم و جزئی نبوت مینماییم، لکن هنگامیکه کامل آید، تا به ابد باقی است. ” و محبت، کمال است. “خدا جهان را آنقدر محبت کرد که پسر یگانهی خود را داد.” که “هرکه بلرزد، هرکه تکان بخورد، هرکه صحبت کند. هرکه؟” “هرکه بر او ایمان آورد، هلاک نگردد، بلکه حیات جاودانی یابد.” به این ایمان داشته باشید، فرزندان!
198. آنها سعی میکنند این مسائل و آن مسائل را پیچیده کنند. درحالیکه، درنهایت به یک چیز میرسد. ایمان شخصی تو به خدا. همین است. این پاسخ است. “زیرا بهوسیلهی ایمان”، نه با احساس، “با ایمان”، نه با احساسات، “با ایمان”، نه با حسها. “اما بهوسیلهی ایمان شما نجات مییابید؛ و این بهوسیلهی…” چون شما خداوند را جستجو کردید؟ چون شخص خوبی بودید؟ چون، “خدا، بهواسطهی فیض خود، شما را از پیش میشناخت و شما را برای حیات جاویدان مقدر کرده بود.”
199. عیسی گفت: “هیچکس نمیتواند نزد من بیاید، مگر اینکه پدر من او را جذب کرده باشد. و هرکسی که نزد من بیاید، من به او حیات جاودانه میدهم. هیچکس نمیتواند آنها را از دست من بیرون بیاورد. آنها مال من هستند. آنها برای همیشه نجات یافتهاند. من آنها را دارم. هیچکس نمیتواند آنها را از دست پدر من بیرون بیاورد، و او کسی است که آنها را به من داده است. آنها هدیههای محبت من هستند.”
200. “و آنانی را که از قبل معین فرمود، ایشان را هم خواند.” او هیچکس را نمیخواند مگر اینکه او را از پیش بشناسد. “آنانی را که خواند ایشان را نیز عادل گردانید و آنانی را که عادل گردانید، ایشان را نیز جلال داد.” پس، میبینید، ما در آرامش کامل هستیم.
201. میدانم که اینجا افراد زیادی هستند که شریعتگرا هستند، شاید نودونه درصد از شما. اما ببینید، اگر فقط این را بپذیرید و درک کنید که من سعی ندارم چیزی به شما بگویم.
202. شما میگویید: “برادر برانهام! من همیشه فکر میکردم که باید این کار یا آن کار را انجام دهم.” اما برادر! بین اینکه چه چیزی را باید انجام دهید و چه چیزی را میخواهید انجام دهید فرق زیادی هست. شما بخاطر اینکه کاری انجام دادهاید نجات پیدا نمیکنید. شما نجات پیدا کردهاید، زیرا خدا شما را قبل از بنیان عالم نجات داد.
203. گوش دهید. کتابمقدس در مکاشفه میگوید… حالا میخواهم شما را از اولین تا آخرین ببرم. کتابمقدس در مکاشفه میگوید زمانیکه آن وحش آمد، تمام اهل زمین را فریب داد. وحش این کار را انجام داد. “او تمام کسانی را فریب داد که نامشان در دفتر حیات بره نوشته نشده بود…” از چه زمانی؟ از زمانیکه بیداری شروع شد؟ آیا این منطقی است؟ یا از زمانیکه واعظ آن موعظه قدرتمند را کرد؟ یا از زمانیکه آن مرد شفا یافت؟ “… از پیش از بنیان عالم.”
204. عیسی کجا قربانی شد؟ در جلجتا؟ خیر، آقا! عیسی پیش از بنیان عالم قربانی شد. “اینک بره خدا که از بنای عالم ذبح شده بود.” خدا از ابتدا که گناه را دید و دانست که چه اتفاقی خواهد افتاد و کلام را گفت. و عیسی پیش از بنیان عالم قربانی شد. و هرکسی که نجات یافت، مطابق کتابمقدس، زمانی نجات یافت که بره در ذهن خدا قربانی شد، پیش از بنیان عالم. شما در آن زمان شامل نجات شدید. حالا چه خواهید کرد؟
205. این کار خداست. متبارک باد نام خداوند! “لاجرم نه از خواهش کننده و نه از شتابنده است، بلکه از خدای رحم کننده.”
اگر عیسی پیش از بنیان عالم قربانی شد، چهار هزار سال طول کشید تا این اتفاق واقعاً بیفتد. اما زمانیکه خدا این را گفت، هر کلمهای از خدا ثابت و پایدار است. تغییرناپذیر است. نمیتواند شکست بخورد. و وقتی خدا پسر را پیش از بنیان عالم قربانی کرد، او همانقدر قربانی شد که در جلجتا قربانی شد. وقتی خدا چنین میگوید، این کار کامل است. و به یاد داشته باشید، زمانیکه بره قربانی شد، نجات شما نیز شامل آن قربانی بود، زیرا کتابمقدس میگوید که نام شما پیش از بنیان عالم در دفتر حیات بره نوشته شد.”
پس حالا چه میخواهیم بکنیم؟ این کار خداست که رحم میکند. این خداست که شما را فرا خوانده است. این خداست که شما را پیش از بنیان عالم در مسیح برگزیده است. عیسی گفت: “شما مرا انتخاب نکردید، بلکه من شما را انتخاب کردم. و من شما را پیش از بنیان عالم میشناختم.” حالا متوجه شدید؟
206. پس، ببینید، این ترس را از شما میگیرد. “اوه، نمیدانم آیا میتوانم دوام بیاورم؟ دوام خواهم آورد، متبارک باد خدا. خدایا! اگر فقط ادامه دهم، نجات خواهم یافت.” مسئله این نیست که آیا من دوام میآورم یا نه. مسئله این است که آیا او دوام آورد یا نه. این دربارهی کاری است که او انجام داد است، نه آنچه من انجام دادم. این دربارهی کار اوست. حالا اجازه بدهید قبل از اینکه خاتمه دهم، این مثال کوچک را بگویم.
207. چه میشود اگر یک مادیان پیر یک کره قاطر بهدنیا بیاورد؟ و آن کره قاطر هر دو گوشش شکسته باشد. چشمانش چپ باشد و زانوهایش ضربدری و پاهایش خمیده باشند. دُمش هم مستقیم به هوا بایستد. چه حیوان وحشتناکی! حالا اگر آن کره قاطر میتوانست فکر کند، میگفت: “صبر کنید. وقتی صبح از خانه بیرون بیایند، قطعاً من را خواهند کشت. چون هیچکس به من غذا نمیدهد. ببینید چه موجود وحشتناکی هستم. من هیچ شانسی ندارم.”
208. بله، حق با توست. تو شانسی نداری. “خب، من در این دنیا بهدنیا آمدم، ولی ببینید چه موجود وحشتناکی هستم. من هیچ شانسی ندارم. نمیتوانم موفق شوم.” میبینید؟
209. اما اگر مادرش بهخوبی در شریعت تعلیم یافته باشد چه؟ او خواهد گفت: “پسرم! درست است. تو کاملاً ناقص هستی و حتی لیاقت نداری که غذای زمین را بخوری. این درست است. اما پسرم! بههرحال، تو اولین فرزند من هستی. و میدانی، تو با حق نخستزادگی بهدنیا آمدهای. و کاهن هرگز تو را نخواهد دید. اما برای نام تو، باید یک برهی بیگناه و بدون عیب در جای تو بمیرد، تا تو بتوانی زندگی کنی.”
210. حالا آن کره قاطر میتوانست پاهایش را بالا بگیرد و خوشحال باشد. مهم نیست که او چه شکلی دارد، زیرا داور، یعنی کاهن، هرگز او را نخواهد دید. کاهن به بره نگاه میکند، نه به قاطر؛ بره!
211. و خدا به مسیح نگاه میکند، نه به شما. او به مسیح نگاه میکند. پس اگر هیچ عیبی در او نیست، چگونه میتواند عیبی پیدا کند؟ چگونه میتواند عیبی پیدا کند وقتی شما مردهاید و زندگی شما در مسیح از طریق خدا پنهان شده و با روحالقدس مهر شدهاید؟ “آنان که از خدا تولد یافتهاند، گناه نمیکنند، زیرا نمیتوانند گناه کنند.” چگونه میتوانند گناه کنند وقتی قربانی کامل در جای آنها قرار دارد؟ خدا هرگز به من نگاه نمیکند؛ او به مسیح نگاه میکند، زیرا ما در مسیح هستیم.
212. حالا اگر من مسیح را دوست داشته باشم، با او زندگی خواهم کرد. او هرگز من را نمیآورد مگر اینکه بداند. اگر خدا امروز من را نجات دهد و بداند که شش هفته بعد من را از دست خواهد داد، او هدف خودش را شکست میدهد. درست است. اگر اینطور باشد او حتی آینده را نمیداند. چرا او میخواهد من را نجات دهد وقتی میداند که من را از دست خواهد داد؟ خدا کارهایی انجام نمیدهد که بعد از دو هفته آن را پس بگیرد. وقتی او شما را نجات میدهد، این برای زمان و ابدیت است.
213. حالا ممکن است کسی بگوید: “اوه، بله، خدا را شکر! هللویاه! من به زبانها سخن گفتم. من فریاد زدم. من آن را یافتم. هللویاه!” این به این معنی نیست که شما آن را دریافت کردهاید. اما برادر! زمانیکه چیزی در درون شما میآید و شما با مسیح پیوند میخورید، آنگاه ثمرات روح شما را دنبال میکنند. ما شهادت میدهیم، روح ما با روح او شهادت میدهد که ما پسران و دختران خدا هستیم. لطفاً این را داشته باشید، دوستان.
214. من میتوانم تمام شب شما را اینجا نگه دارم و دربارهی این صحبت کنم. من این را دوست دارم. من شما را دوست دارم. من بارها و بارها به این خیمهی کوچک باز خواهم گشت، اگر خداوند عمرم را نگه دارد. میخواهم شما در آن ایمان مقدس ریشه بدوانید و مستحکم شوید. نمیخواهم شما با هر بادی از تعلیماتی که میآید و شما را تکان میدهد و به این طرف و آن طرف میبرد، متزلزل شوید. بجای آن، میخواهم شما بر کلام استوار باشید. اگر خداوند چنین میگوید است، با آن بمانید و با آن زندگی کنید. این اوریم و تَمیم این روزگار است. خدا میخواهد شما با آن زندگی کنید. اگر چیزی در کلام نیست، پس آن را فراموش کنید. برای خدا زندگی کنید، برای مسیح زندگی کنید.
215. و اگر قلب شما شروع به انحراف کرد، بدانید که اتفاقی افتاده است، به مذبح بازگردید و بگویید: “مسیح! شادی نجاتم را تازه کن. آن محبتی را که زمانی داشتم به من بازگردان. ای خداوند! چیزی هست که من انجام دادهام. من را دوباره مقدس بساز. خداوندا! چیزی نیست که بتوانم انجام دهم. نمیتوانم این یا آن را ترک کنم. من نگاهم به توست که آن را از من بگیری، ای خداوند! و من تو را دوست دارم.”
216. و از آن مذبح بعنوان یک فرد جدید در مسیح عیسی دور شوید. سپس شما مجبور نخواهید بود که به کلیسا، کشیش یا شبان خود وابسته باشید. شما به خون ریخته شدهی خداوند عیسی تکیه میکنید. “محض فیض نجات یافتهاید.” بیایید دعا کنیم.
217. ای خداوند! چه تعالیم قویای. زمان آن فرارسیده که این کلیسای کوچک بتواند گوشت بخورد و دیگر شیر کلام را نخورد. ما بیش از حد به شیر وابسته بودهایم و به کودک شیشهی شیر دادهایم. اما اکنون باید گوشت قوی داشته باشیم، زیرا روز نزدیک است. زمانهای خطرناک بزرگی در پیش است و مشکلات بیشتری در راه است. و میدانیم که هرگز زمان بهتری نخواهد آمد. ما میدانیم که به پایان رسیدهایم. زمانها بدتر و بدتر خواهند شد تا زمانیکه عیسی بیاید، طبق کتابمقدس.
218. ما نمیتوانیم در این زندگی چیزی به آنها وعده دهیم. اما در زندگی آینده، اگر به پسر خدا ایمان آورند و او را بعنوان کفارهی خود بپذیرند، بعنوان کسی که بجای آنها ایستاده و گناهانشان را برداشته است، میتوانیم حیات ابدی را از طریق کلام تو به آنها وعده دهیم. اکنون این را عطا کن.
219. ای خداوند! باشد تا بیایمانان، ایماندار شوند. ای خداوند! کسانی که اینجا هستند و فقط اعتراف به یک مذهب کردهاند و فقط در کلیسا زندگی میکنند، تجربهای با خداوند داشته باشند؛ طوری که چنان محبتی وارد قلبشان شود که برای گناهانشان گریه کنند، از خودشان بمیرند و از روحالقدس تولدی دوباره بیابند. و مهربان، دوستداشتنی و پر از شادی و برکات شوند. زندگیای چنان سرشار از نمک داشته باشند که اطرافیانشان تشنه شوند تا شبیه آنها باشند. این را عطا کن، ای خداوند! زیرا این را به نام او میطلبیم.
220. با سرهای خمیده، میخواهم بدانم که آیا امشب کسی اینجا هست که بگوید: “برادر برانهام! اگر در ترازوی خدا وزن شوم، هرگز، هرگز، هرگز نمیتوانم به آن معیاری که امشب گفتی برسم. میخواهم مرا در دعا به یاد داشته باشید تا راههایم را تغییر دهم و خدا بیاید و این یاوهگوییها را از من بگیرد و مرا یک مسیحی واقعی بسازد؟” آیا دستتان را برای دعا بالا میبرید؟ خدا شما را برکت دهد. خدا شما را برکت دهد. خدا شما را برکت دهد، آنجا در عقب. خدا شما را برکت دهد. خدا شما را برکت دهد، آقا! خدا شما را برکت دهد، برادر بزرگ. خدا شما را برکت دهد، خواهر!
قدوس، قدوس، قدوس، ای خداوند قادر مطلق.
آسمان و زمین پر از توست.
آسمان و زمین تو را ستایش میکنند.
ای خداوند متعال.
221. «قدوس»، همانطور که اکنون فکر میکنید و دعا میکنید، و متقاعد شدهاید که اشتباه کردهاید و میخواهید درست شوید، آیا دستتان را بلند میکنید و میگویید: “خداوند! مرا به آنچه باید باشم، تبدیل کن؟” خدا شما را برکت دهد، خانم کوچک! “خداوند! مرا به آنچه باید باشم، تبدیل کن.” خدا شما را برکت دهد، برادر، خواهر، شما، شما و شما در اینجا!
222. روز درحال پایان است. میدانم سخت است، دوستان! اما بهتر است اکنون حقیقت را بدانیم. حالا در سکوت دعا کنید.
قدوس، قدوس، قدوس، ای خداوند خدا…
او تنها قدوس است.
… پر از توست،
آسمان و زمین تو را ستایش میکنند،
ای خداوند بلندمرتبه.
223. ای پدر آسمانی! همانطور که خورشید در شامگاه غروب میکند، سارها در کنار عزیزان خود بر روی درختان جمع میشوند. پرندگان به آشیانههایشان بازمیگردند. کبوترها بر سیمها پرواز میکنند، بالا، تا مارها در طول شب مزاحمشان نشوند. آنجا مینشینند و با یکدیگر آواز میخوانند تا به خواب بروند. خورشید سرانجام غروب میکند.
224. روزی به آن ساعت خواهیم رسید. غروب اتفاق خواهد افتاد. نمیدانم چه زمانی، ای خداوند! اما افرادی امشب اینجا هستند که متقاعد شدهاند اشتباه کردهاند و میخواهند به آن نقطه برسند… مانند لینکلن که درحال مرگ گفت: “صورتم را به سمت غروب بچرخانید.” و شروع کرد: “ای پدر ما که در آسمانی!”
225. همانطور که مودی گفت: “آیا این مرگ است؟ این روز تاجگذاری من است.”
226. ای ابدی! اکنون آنها را بپذیر؛ با ایمان، همانطور که روی صندلیهایشان نشستهاند. تو بر در قلبشان، همانجا که نشستهاند، کوبیدی. این مذبح آنهاست. این زمان برای توست که آنها را بپذیری. تو گفتی: “هرکه نزد من بیاید، او را هرگز بیرون نخواهم کرد.”
227. و روزیکه خورشید غروب کند، همسر یا شوهر کنار بستر ایستاده و پزشکان کنار رفتهاند. ای قدوس! آن آرامش زیبا و شیرین، درست پیش از غروب خورشید. وقتی میتوانیم برخیزیم و بگوییم:
غروب و ستاره عصر،
و یک ندای روشن برای من؛
و کاش هیچ نالهای بر ساحل نباشد
هنگامیکه به دریا میروم.
228. ای خدا! این ساعت به آنها عطا کن؛ درحالیکه منتظرند، منتظر برکت خدا هستند که بر ایشان قرار بگیرد. تمام خشم و دنیا را از آنها بگیر و در آنها قلبی جدید بیافرین. تو گفتی: “قلب کهنه را از شما میگیرم و قلبی از گوشت در شما مینهم. و روح خود را در آن قلب قرار میدهم، و آنان در فرایض من گام برمیدارند و احکام من را نگاه میدارند.” زیرا این یک فرمان از روی محبت است، نه از روی وظیفه. این از روی محبت است. و محبت ما را برمیانگیزد تا آن را انجام دهیم. این یک وظیفهی عاشقانه است که ما را به پیروی فرا میخواند. و دعا میکنم، خداوندا! که این را به هر قلبی که امشب دستش را بلند کرد، عطا کنی.
229. و کسانی که دست خود را بلند نکردند، اکنون به فیض دست خود را بلند کنند تا تو را بپذیرند و از روح تو پر شوند، به این طریق فروتنانه، شیرین و آرام؛ پر از فیض، از اینجا بعنوان شخصی تغییر یافته بیرون بروند. پرندگان چه متفاوت خواهند خواند، همهچیز چه متفاوت خواهد بود، پس از این ساعت، ای خداوند بلندمرتبه!
قدوس، قدوس، قدوس، ای خداوند زمین،
آسمان و زمین پر از توست،
آسمان و زمین تو را ستایش میکنند،
ای خداوند بلندمرتبه.
230. اکنون درحالیکه سرهای خود را خم کردهاید، شما که دست خود را بلند کردید تا در دعا یاد شوید، آیا احساس میکنید که خدا به گونهای با شما سخن گفته است، نه از روی احساسات، بلکه چیزی عمیق در درون شما؟ آیا احساس میکنید که خدا به شما حیات جاویدان داده است؟ آیا احساس میکنید که امشب بعنوان فردی متفاوت از کلیسا خارج میشوید؟ آیا دوباره دست خود را بلند میکنید؟ خداوند شما را برکت دهد، پسرم. خداوند تو را برکت دهد، برادر! خداوند تو را برکت دهد، خواهر! خداوند شما را برکت دهد. درست است. “امشب بعنوان یک شخص جدید از این کلیسا خارج خواهم شد.” نوزادان تازه متولد شده در پادشاهی خدا.
231. چه اتفاقی افتاد؟ میدانم که این یک رسم برای آمدن به مذبح است. این یک رسم متدیستی است… منظورم این است که از کلیسای متدیست آغاز شد، در دوران جان وسلی. این رسم هرگز در دوران کتابمقدس وجود نداشت. “هرکس ایمان آورد، به کلیسا افزوده شد.” شما میتوانید هر جایی که هستید، ایمان بیاورید؛ در مزرعه، خیابان، یا هر جای دیگری. مکان اهمیتی ندارد، فقط اینکه مسیح را بعنوان نجاتدهندهی شخصی خود بپذیرید. این عمل روحالقدس است که وارد قلب شما میشود. وقتی به او ایمان میآورید و او را میپذیرید، از موت به حیات عبور کردهاید و مخلوقی جدید در مسیح عیسی شدهاید.
ای نجاتدهندهی مهربان، مرا فراموش مکن،
اکنون به پا خیزید.
صدای فروتنانهام را بشنو؛
درحالیکه دیگران را میخوانی،
مرا فراموش مکن.
232. حالا میخواهم که آن جوان و خانمی که به نظر میرسد همسر او باشد، که دست خود را بلند کردند، بار دیگر دست خود را بلند کنند؛ پسر با کت قرمز و آن خانم، که مسیح را بعنوان نجاتدهندهی شخصی خود پذیرفتند. آن جوان که اینجا روی صندلیچرخدار نشسته است، مسیح را بعنوان نجاتدهندهی خود پذیرفت و احساس کرد که خدا او را نجات داده است. و دیگرانی که آنجا دست خود را بلند کردند، دوباره دست خود را بلند کنند تا مردم به اطراف نگاه کنند و با شما مشارکت داشته باشند.
233. دست آنها را بفشارید، کسی که نزدیک آنها ایستاده است. بگویید: “خدا شما را برکت دهد. به پادشاهی خدا خوش آمدید، برادر من، خواهر من!” این همان مشارکتی است که میخواهیم. خدا برکت دهد… با این جوان اینجا در صندلیچرخدار دست بدهید. خداوند با او باشد. درست است. به مشارکت روحالقدس خوش آمدید.
234. اگر هنوز تعمید نگرفتهاید و تمایل دارید که تعمید بگیرید، به سمت شبان بروید و این را به او بگویید. استخر اینجا حتی امشب آب دارد، اگر میخواهید تعمید بگیرید. همهچیز آماده است. (آیا شما مراسم تعمید داشتید؟…) اما اگر کسی بخواهد تعمید بگیرد، استخر آماده است. کتابمقدس میگوید: “توبه کنید، هر یک از شما، و در نام عیسی مسیح برای آمرزش گناهانتان تعمید بگیرید، و عطایای روحالقدس را دریافت خواهید کرد. زیرا این وعده برای شما و فرزندان شما و همهی کسانی است که دورند، هرکسی که خداوند خدای ما او را فراخواند.”
235. آیا او را دوست دارید؟ دست خود را بلند کنید. [جماعت میگویند: “آمین!”] او چقدر شگفتانگیز است، نه؟ چقدر از این کتاب عبرانیان لذت بردید؟ آن را دوست دارید؟ [“آمین!”] بله. شگفتانگیز است. اکنون، این کتاب تصحیحکننده است. بله، سخت و مستقیم است، اما ما آن را دوست داریم. این همان چیزی است که میخواهیم. هیچ راه دیگری را نمیپذیریم.
236. حالا آیا باور دارید که پولس اختیار داشت اینگونه موعظه کند؟ پولس گفت: “اگر فرشتهای بیاید و انجیل دیگری موعظه کند، اناتیما باد.” درست است؟ پس ما او را با تمام قلبمان دوست داریم.
237. حالا از شبان میخواهم که لحظهای اینجا بیاید، برادر بسیار ارزشمند ما، برادر نویل، و او کلامی برای گفتن دارد. و حالا، اگر خدا بخواهد، چهارشنبه شب شما را خواهیم دید و ترتیبی میدهیم برای رفتن به نزد برادر گراهام اسنلینگ برای شب جماعت. و سپس موعظه اینجا ادامه خواهد داشت، با فصلهای هفتم و هشتم، چهارشنبه شب آینده. برادر نویل!